بر خدائى كه رازق « 1 » روزيست * بنده را زو سرور و پيروزيست « 2 »
آن وثوقش نباشد از تبهى « 3 » * كه بر آنكس كه مرو راست رهى
راست گفت اين مثل « 4 » خردمندى * كه جهان راست لفظ او « 5 » پندى
هركجا هست ره فرادانى * بنده گشتست از پى نانى
هركجا تيز فهم و فرزانيست « 6 » * بندهء كند فهم و نادانيست « 7 »
رزق رازق ببيند « 8 » از مخدوم « 9 » * اينت نادان و از خرد محروم
بنده را اى تو رازق مرزوق « 10 » * دور گردان ز خدمت مخلوق
اى سنائى خداى را كن شكر * كه نهاى همچو ابلهان در سكر
تا بوى زنده شكر او مىگوى * بدر آفريده هيچ « 11 » مپوى
رازق و سازگار خالق بس « 12 » * كس او چون شدى مترس از كس
خدمت خلق باد باشد باد * كس گرفتار باد خلق مباد
التمثيل فى القناعة و ترك الحاجة
بود بقراط را خمى مسكن * بودش آن خم بجاى پيراهن
روزى از اتفاق سرما يافت * از سوى خم « 13 » بسوى دشت شتافت
پادشاه زمان برو بگذشت * ديدش او را چنان برهنه بدشت « 14 »
شد بر او فراز و گفت اى تن * كر بخواهى سبك سه حاجه ز من
هر سه حالى روا كنم تو بخواه * كه منم بر زمانه شاهنشاه
گفت بقراط حاجت اوّل * عملم هست يكبهيك بخلل
گنهم محو كن بيامرزم * كز گرانى چو كوه البرزم
هامش
( 1 ) - ل : خالق
( 2 ) - ى : به روزيست
( 3 ) - ه : آن بنهى
( 4 ) - ه : سخن
( 5 ) - ل : كه جهان را ز لفظ او ، خ : كه جهان راست وعظ او
( 6 ) - ط : فهم فردا نيست ، خ : پردانيست
( 7 ) - ط : فهم نادانيست
( 8 ) - ط : رزاق بيند
( 9 ) - ه : مىشوم
( 10 ) - م : رازق و مرزوق
( 11 ) - ل : هيچ آفريده
( 12 ) - ط : كارساز خلق او بس
( 13 ) - خ : از بن خم
( 14 ) - خ : ديد او را برهنه اندر دشت