گفت ويحك خداى بتواند * مزد بدهد گناه بستاند
گفت برگوى حاجت دومين * كه منم پادشاه روى زمين « 1 »
گفت پيرم مرا جوان گردان * عجز و ضعف از نهاد من بستان
گفت اين « 2 » از خداى بايد خواست * از من اين خواستن نيايد راست « 3 »
زود پيش آر حاجت سومين * از من اين آرزو مخواه چنين « 4 »
گفت روزى من فزون گردان * جانم از چنگ مرگ باز رهان
گفت اين نيز كرد نتوانم * ملكم بر جهان نه يزدانم
گفت برتر شو از بر خورشيد * كه رطب خيره بار نارد بيد
حاجت از كردگار خواهم من * وز تو حالى « 5 » به دو پناهم من
تو چو من عاجزى و مجبورى * وز بزرگى و برترى دورى
برترى مر خداى را زيباست * كه به ملكت هميشه بىهمتاست
يا رب اى سيدى به حق رسول * دور گردان دل مرا ز فضول
اى خداوند فرد بىهمتا * جسم را همچو اسم بخش سنا
حكايت « 6 »
ديد وقتى عزيز عزرائيل * سمج لقمان سبيل سير سبيل ؟
سقف بامش پر از خلل چو خلال * چوب باريك و كوژقد چو هلال
در و ديوار رخنه چون غربال * باد و باران منقى و كيال
سرش بر در دو پاى بر ديوار * پهلو و پشت از برون جدار
نبد او را در آنچنان مجلس * جز غزال و غزاله كس مونس
پيش رفت و سلام كرد و بگفت * كاى دلت با امان و ايمان جفت
هامش
( 1 ) - ل : از من اين آرزو مخواه چنين
( 2 ) - م : كاين
( 3 ) - نبايد خواست ؟
( 4 ) - ل : كين چنينها ز من نيايد هين ، ه : از من اين آرزو نيايد هين
( 5 ) - ل : اين دم
( 6 ) - اين حكايت فقط در نسخه - ر - است و در نسخ ديگر نيست