خنك آنكس كه چهرهء تو نديد * و اين سخنهاء هزل تو نشنيد
هم كنون خود رهيم ازين گفتن « 1 » * تا ابد هم من از تو هم ز تو من « 2 »
آن زمانى كه رخ نمايد اجل * زود گردد بجمله حال بدل
بس كنم زين مثالب تو كنون * كه ز انديشهء منست افزون
در مذمت خدمت مخلوق گويد
وان كسانى كه بار خلق كشند * زان عمل سال و ماه شاد و كشند « 3 »
سال و مه « 4 » از براى نيك و بدى * شده راضى بجور همچو خودى
ابلهى را خدايگان خوانند * ريش خود مىريند و شادانند « 5 »
روز و شب در ركاب سفله دوان « 6 » * همچو سگ خواستار لقمهء نان « 7 »
ور كند عطسه « 8 » مرو را « 9 » چو خداى * سجده آرد بايستد به دو پاى « 10 »
وز پى سوزيان وز چيزش * يرحم اللّه گويد از تيزش
وز پى يك دو نان به رعنائى * خواند او را بحاتم طائى
در سخن سفله ژاژ مىخايد « 11 » * تاش زان ترّهات بستايد « 12 »
در شجاعت ورا بسان على * مىستايد كه سخت بىبدلى
در سخاوت « 13 » ورا ز حاتم طىّ * بگذارند بشرح « 14 » عزّ علىّ
گر خدا را چنان پرستيدى * از خدا هرچه « 15 » خواستى ديدى
خدمتش به ز فرض پندارد « 16 » * وز پى او نماز بگذارد
شادمانه بود كه چون من كيست * حرمتم هست و دل ز رنج « 17 » تهيست
هامش
( 1 ) - س : زير كفن
( 2 ) - س : يا من از تو يا تو ز من
( 3 ) - پ : راد و كشند ، ط : جور كشند ، س : شادوشند ، چ : شاد و خوشند
( 4 ) - ط : ماه
( 5 ) - ط : شادانند ، م : مىدانند
( 6 ) - ه : روان
( 7 ) - ل : لقمه و نان
( 8 ) - خ : از پى عطسه ، ه : ور دهد عطسه
( 9 ) - پ : مرد را
( 10 ) - ض : بايستد بر جاى
( 11 ) - ط : مىخايد ، م : مىخايند
( 12 ) - ط : بستايد ، م : بستايند
( 13 ) - خ : در كياست
( 14 ) - چ : بگذراند ز شرح ، م : بكذارد بشرح
( 15 ) - خ : آنچه
( 16 ) - ك : انگارد
( 17 ) - خ : دل ز كام