دل بود شاد تا بود خاموش * بود آسوده از تباهى گوش
چون گشايد بابلهى « 1 » گفتار « 2 » * گوشم از بشنود « 3 » بگريد زار « 4 »
گرچه بيرون بر آن سخن خندند « 5 » * دل درون در ز خشم دربندند « 6 »
به يكى در درآورد گوشش « 7 » * به دگر در برون كند هوشش « 8 »
دل عاقل چو گشت هزلنيوش * دل دو « 9 » انگشت دين كند در گوش
مانده در صف « 10 » ناكسان ازل * از مديح و هجا و زهد « 11 » و غزل
هركجا ترّهات او خوانند * ژاژ طيان « 12 » چو موعظه دانند
چون هوا ژاژ او به گوش سپرد * گوش كفارت گناه شمرد
پنبه در گوش پيش قولش وهم « 13 » * آستين در دهان ز جهلش فهم « 14 »
شده سردى نصيب در ازلش * نوحه بسيار خوشتر از غزلش
از حديثش معاشر و مىخوار « 15 » * شود از باده و طرب « 16 » بيزار
گر فسرده شدى « 17 » چو پيه آخر * نشنوى نغمهء كريه آخر
تا كى اين ژاژ بىشمار آخر * ويحك از خلق شرم دار آخر
چون سبكسار گشت هزلفروش * درخورست آن زمان گرانى گوش
دين كه « 18 » با شادمانى آمد جفت * پيش وى خود سخن كه يا رد گفت
همچو لاله است گفتوگوى پليد « 19 » * از دهانش دل سياه پديد
اى گزيده ره هوس بر هوش * سخنت نالهء جرس در گوش
هامش
( 1 ) - ط : ز ابلهى ، ى : بژاژ خود
( 2 ) - خ : به همه وقت خامش از گفتار
( 3 ) - م : هركه بشنود آن ، س : گوشم از بىدرى ، ط : گوشم از بشنود
( 4 ) - ض : ملكالموت خاطرش بر كار
( 5 ) - س : خندند ، م : خندد
( 6 ) - س : دربندند ، م : دربندد
( 7 ) - س : درآورد گوشش ، م : درآيد از گوشش ، ط : درآيد از گوشم
( 8 ) - ط : هوشم ، خ : برد هوشم
( 9 ) - ط : دل ده
( 10 ) - ط : مانده در وصف
( 11 ) - ل : مدح ، ر : هزل
( 12 ) - ض : ژاژطبعان
( 13 ) - س : فهم ، م : وهم
( 14 ) - س : وهم ، م : فهم
( 15 ) - ض : معاشر مىخوار
( 16 ) - وز طرف ، پ : بادهء طرف
( 17 ) - ل : شوى چو پيه ، پ : چو پير
( 18 ) - م : وينك
( 19 ) - ط : گفتگوش بليد