تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 686

مساهمون:

ص٦٨٦
دل بود شاد تا بود خاموش * بود آسوده از تباهى گوش چون گشايد بابلهى « 1 » گفتار « 2 » * گوشم از بشنود « 3 » بگريد زار « 4 » گرچه بيرون بر آن سخن خندند « 5 » * دل درون در ز خشم دربندند « 6 » به يكى در درآورد گوشش « 7 » * به دگر در برون كند هوشش « 8 » دل عاقل چو گشت هزل‌نيوش * دل دو « 9 » انگشت دين كند در گوش مانده در صف « 10 » ناكسان ازل * از مديح و هجا و زهد « 11 » و غزل هركجا ترّهات او خوانند * ژاژ طيان « 12 » چو موعظه دانند چون هوا ژاژ او به گوش سپرد * گوش كفارت گناه شمرد پنبه در گوش پيش قولش وهم « 13 » * آستين در دهان ز جهلش فهم « 14 » شده سردى نصيب در ازلش * نوحه بسيار خوش‌تر از غزلش از حديثش معاشر و مىخوار « 15 » * شود از باده و طرب « 16 » بيزار گر فسرده شدى « 17 » چو پيه آخر * نشنوى نغمهء كريه آخر تا كى اين ژاژ بىشمار آخر * ويحك از خلق شرم دار آخر چون سبكسار گشت هزل‌فروش * درخورست آن زمان گرانى گوش دين كه « 18 » با شادمانى آمد جفت * پيش وى خود سخن كه يا رد گفت همچو لاله است گفت‌وگوى پليد « 19 » * از دهانش دل سياه پديد اى گزيده ره هوس بر هوش * سخنت نالهء جرس در گوش
هامش
( 1 ) - ط : ز ابلهى ، ى : بژاژ خود ( 2 ) - خ : به همه وقت خامش از گفتار ( 3 ) - م : هركه بشنود آن ، س : گوشم از بىدرى ، ط : گوشم از بشنود ( 4 ) - ض : ملك‌الموت خاطرش بر كار ( 5 ) - س : خندند ، م : خندد ( 6 ) - س : دربندند ، م : دربندد ( 7 ) - س : درآورد گوشش ، م : درآيد از گوشش ، ط : درآيد از گوشم ( 8 ) - ط : هوشم ، خ : برد هوشم ( 9 ) - ط : دل ده ( 10 ) - ط : مانده در وصف ( 11 ) - ل : مدح ، ر : هزل ( 12 ) - ض : ژاژطبعان ( 13 ) - س : فهم ، م : وهم ( 14 ) - س : وهم ، م : فهم ( 15 ) - ض : معاشر مىخوار ( 16 ) - وز طرف ، پ : بادهء طرف ( 17 ) - ل : شوى چو پيه ، پ : چو پير ( 18 ) - م : وينك ( 19 ) - ط : گفتگوش بليد
حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 686 | سيد محمد تقى مدرس رضوى / ابو المجد مجدود بن آدم سنائى غزنوى