فتنه را نام عافيت كرده « 1 » * دال با ذال قافيت كرده « 9 »
فرق ناكرده محنت از منحت « 2 » * عقل از ايشان بداشته عدّت « 3 »
غافل از فعل و فاعل و مفعول * حفظ كرده بجاى فضل فضول
باز نشناخته ز شعر شعير * خلد را خوانده گاه شعر سعير « 4 »
بهر دو نان « 5 » سپر بيفكنده * شعر برده به پيش خربنده
خويشتن را شمرده از ندما * ساخته مسكن از در حكما
گرد كرده بسى سخن ريزه * نيك و بد خيره درهم آميزه
همچو گربه به لقمهء محتاج * كرده چون موش سفرهها « 6 » تاراج
همچو گربه لئيم و خوارى « 7 » دوست * خورده سيلى ز بهر پارهء پوست
در ربودن بسان گربهء شوخ * خانه چون موش ساخته ز كلوخ
لا جرم سخت جان و سسترگند * روى ناشسته همچو خوك و سگند
يادگار منافقان به سخن * سخنش همچنوست « 8 » بىسر و بن
از معانى دلش بىانصافست « 9 » * همچو طوطى بنطق در لافست « 10 »
جانشان همچو مغز پرباده « 11 » * دلشان همچو نظمشان ساده « 12 »
فعلشان زشت چون عبارتشان * جانگران « 13 » همچو استعارتشان
از درون جاهلست عالمشان « 14 » * زان يكى هست بكر و كالمشان « 15 »
سخت ساده است شاخ و شخهاشان « 16 » * كه چنين باد هم ز نخهاشان
سخت ساده است شاخ و بيخ جهان * از چنين شاعران به پيش مهان
هامش
( 1 ) - ط : كرده ، ر : كردند
( 2 ) - ط : منحت از محنت
( 3 ) - ل : نداشته عدت ، كم : نداشته عزيت
( 4 ) - ط : سعر سعير
( 5 ) - چ : بر دو تا نان
( 6 ) - ل : سفره را
( 7 ) - پ : لئيم خوارى
( 8 ) - م : همچو نوش ، ل : همچو اوست ، ى : همچنوست ، ر : سخنانشان چون مهره
( 9 ) - ر : دور از معنى وز انصافند
( 10 ) - ر : در لافند
( 11 ) - س : پربادست
( 12 ) - س : سادست
( 13 ) - كم : گزان
( 14 ) - ط : جاهليست . . . ، جاهلند عاملشان
( 15 ) - س ، م : كاملشان ، ط : كالمشان ، چ : حاملشان
( 16 ) - س : شاخ شخهاشان