تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 681

مساهمون:

ص٦٨١
از پى صيد آهوى خوش‌پوز * چشمها سرمه كرده‌اى چون « 1 » يوز زانكه ديوى رسيد فريادت * اى كم از خاك چيست اين بادت « 2 » مردمى گير و « 3 » دانش و آزرم * ويحك از ريش خود ندارى شرم تا كى از ريح و ضحكه و تسخر « 4 » * زين سر و ريش شرم دار اى خر « 5 » از پى نان و آب « 6 » هر روزه * زهر را « 7 » خوانده‌اى شكر بوزه « 8 » تو مده مر عيال را نانى * ديگران داده و مرو را « 9 » جانى دشت و كهسار گير همچو وحوش * خانه و خوان « 10 » بمان به گربه و موش هركه دارد حرام نان عيال « 11 » * سخنش دان كه گشت سحر حلال « 12 » در تو اى شوم نحس دارم ظن * كه يكى نان بهست از « 13 » ده زن زن چو ندهى « 14 » تو نان او ناچار * خود بدست آورد چو خر افسار « 15 » زن اگر بد كند « 16 » شوى خرسند * سيم بايد كه ماند اندر بند چون ترا عقل نيست چتوان كرد * ايزدت كرد ازين « 17 » معانى فرد نيست عقل هدايتت « 18 » ز خداى * مكتسب نيز « 19 » نيست ژاژ مخاى بىسرى باش چون ز روى « 20 » نوى * زرمدى شد بدين صفت علوى حس و عقلش چو نيست « 21 » اندر ذات * هست درخورد ناودانش صفات « 22 »
هامش
( 1 ) - ت : پر ز سرمه كرده چو ، چ : كرده‌اند چو ، س : كرده آمد ( 2 ) - ل :زانكه آتش رسيد فريادت * آبى از خاك چيست اين بادت( 3 ) - كم : مردمى كو ( 4 ) - ل : زيج و ضحكه مسخر ( 5 ) - ل : آخر ( 6 ) - ت : آب و نان ( 7 ) - خلق را ( 8 ) - ر : طوف چون يوزه بهر دريوزه ، بيشتر نسخ : زهر را خواندهء شكر كوزه ( 9 ) - مرو را دهد ( 10 ) - ط : خان ( 11 ) - س : و عيال ( 12 ) - س : هم بود سحر او چو خونش حلال ( 13 ) - س : ترابه از ( 14 ) - چ : كه ندهى ( 15 ) - ط : افسار ، م : افزار ( 16 ) - ك : بد شود ( 17 ) - ط : كرده از ( 18 ) - م : عقلى هدايتى ، ط : عقل هدايتت ، كم : نيست عقل و هدايتت ( 19 ) - كم : هنرت نيز ( 20 ) - ط : تا ز روى ( 21 ) - ر : عقلت چو نيست ، ت : عقلش چو هست ( 22 ) - س :چشم ذوقت چو نيست اندر ذات * هست مخلوق ناودانت نبات، ى :جسم ذوقت چو نيست اندر داد * هست مخلوق ناودانت باد