از پى صيد آهوى خوشپوز * چشمها سرمه كردهاى چون « 1 » يوز
زانكه ديوى رسيد فريادت * اى كم از خاك چيست اين بادت « 2 »
مردمى گير و « 3 » دانش و آزرم * ويحك از ريش خود ندارى شرم
تا كى از ريح و ضحكه و تسخر « 4 » * زين سر و ريش شرم دار اى خر « 5 »
از پى نان و آب « 6 » هر روزه * زهر را « 7 » خواندهاى شكر بوزه « 8 »
تو مده مر عيال را نانى * ديگران داده و مرو را « 9 » جانى
دشت و كهسار گير همچو وحوش * خانه و خوان « 10 » بمان به گربه و موش
هركه دارد حرام نان عيال « 11 » * سخنش دان كه گشت سحر حلال « 12 »
در تو اى شوم نحس دارم ظن * كه يكى نان بهست از « 13 » ده زن
زن چو ندهى « 14 » تو نان او ناچار * خود بدست آورد چو خر افسار « 15 »
زن اگر بد كند « 16 » شوى خرسند * سيم بايد كه ماند اندر بند
چون ترا عقل نيست چتوان كرد * ايزدت كرد ازين « 17 » معانى فرد
نيست عقل هدايتت « 18 » ز خداى * مكتسب نيز « 19 » نيست ژاژ مخاى
بىسرى باش چون ز روى « 20 » نوى * زرمدى شد بدين صفت علوى
حس و عقلش چو نيست « 21 » اندر ذات * هست درخورد ناودانش صفات « 22 »
هامش
( 1 ) - ت : پر ز سرمه كرده چو ، چ : كردهاند چو ، س : كرده آمد
( 2 ) - ل :زانكه آتش رسيد فريادت * آبى از خاك چيست اين بادت( 3 ) - كم : مردمى كو
( 4 ) - ل : زيج و ضحكه مسخر
( 5 ) - ل : آخر
( 6 ) - ت : آب و نان
( 7 ) - خلق را
( 8 ) - ر : طوف چون يوزه بهر دريوزه ، بيشتر نسخ : زهر را خواندهء شكر كوزه
( 9 ) - مرو را دهد
( 10 ) - ط : خان
( 11 ) - س : و عيال
( 12 ) - س : هم بود سحر او چو خونش حلال
( 13 ) - س : ترابه از
( 14 ) - چ : كه ندهى
( 15 ) - ط : افسار ، م : افزار
( 16 ) - ك : بد شود
( 17 ) - ط : كرده از
( 18 ) - م : عقلى هدايتى ، ط : عقل هدايتت ، كم : نيست عقل و هدايتت
( 19 ) - كم : هنرت نيز
( 20 ) - ط : تا ز روى
( 21 ) - ر : عقلت چو نيست ، ت : عقلش چو هست
( 22 ) - س :چشم ذوقت چو نيست اندر ذات * هست مخلوق ناودانت نبات، ى :جسم ذوقت چو نيست اندر داد * هست مخلوق ناودانت باد