هر سخن كان ترا كند فربه * هذيان پرسمت نه از وى به
خويشتن كشتهء ز بىباكى * كه بىاصلاح خوردى « 1 » انطاكى
هركه دارو ستاند از معتوه * زود گيرد همه جهان در كوه
هركه بر رفت خيره بر سر چوب * گفت تذكير هاون و جاروب
نشود واعظ و نه حافظ دين * نبود وارث رسول امين
هرچه او گفت خنده آرد و بس « 2 » * هرچه او كرد زو نگيرد « 3 » كس
مرد ماتمزده ز گفتارش * سال و مه بىغمى بود كارش
ناگذشتست وى « 4 » بكوى سخن * نه بگفته نه ديده روى سخن
نكند نيز رنجه بيش ترا « 5 » * شرم نايد ز شيب خويش ترا « 6 »
من نديدم امام بر منبر * چون تل كوه بر سر زنبر
هيچ دانى به چشم من چون بود * كير و خايه كه درخور كون بود « 7 »
پشت چون خرس بر سر شخ بود * روى چون بورياى مطبخ بود
اى كه در ابلهى و خيرهسرى * خرتر از گاو و هرزهتر ز خرى
در مثالب علوى زرمدى گويد
آخر عمرت از دل تفته * همچو بر كودك اوّل هفته
گربه گر شد « 8 » بلقمه شاد از تو * گوش و بينى دهد بباد از تو
جنس آنها كه نامسلمانند * همچو دونان گران و ارزانند « 9 »
هامش
( 1 ) - ك : خورده
( 2 ) - چ : هركه او گفت خنده آرد بس ، ط : آرد بس
( 3 ) - م : ازو نگيرد ، ى : گفت ازو
( 4 ) - س : تا گذشتست او ، م : ناگذشتست وى ، ت : نه گذشته است او
( 5 ) - ط : بيش ترا ، م : بيش او را
( 6 ) - ط : خويش ترا ، م : روى بايد ز شيب خويش او را ، ط : شرم نايد ز ريش خويش او را
( 7 ) - ض : نه درخور كون بود ، چ : همچو ديوى كه پر ز افسون بود
( 8 ) - م : گر نگردد ، ب : گربه گردد
( 9 ) - ك : لرزانند ، ر : گران ارزانند