خواجه لاحولگوى در كويت * زان بماندست « 1 » تا كند مويت
اندرين كارگاه بو مرّه « 2 » * تو به لاحولشان « 3 » مشو غرّه
كاندرين روزگار پرتلبيس « 4 » * نان ز لا حول « 5 » مىخورد ابليس
تو چنانى به حيلت و تلبيس * كز تو اعراض مىكند ابليس
هركه در خود زد از فضولى راى * دست ازو شست شرع بار خداى
در حق پارسايان گويد
آنكسانى « 6 » كه راه دين رفتند * چهره از ننگ خلق « 7 » بنهفتند
واسطه عقد سنيان « 8 » بودند * نه حرورى نه مرجيان بودند
پخته از حسرت طلب گلشان * سوخته ز آتش وفا دلشان
هرچه اندر جهان پريشان بود * لا جرم زير حكم ايشان بود
چون به سنّت بدند يازنده « 9 » * عالمى بود زان گره زنده
كرده از بهر جذب فائدهشان * شهپر جبرئيل « 10 » مائدهشان
همه بردند « 11 » كام دولت راند « 12 » * همه رفتند و نام ازيشان ماند « 13 »
در صفت جاهجويان و زرطلبان و درويشان صورت گويد
وين گروهى كه نورسيدستند * عشوهء جاه و زر « 14 » خريدستند
سر باغ و دل زمين دارند * كى دل عق و شرع و « 15 » دين دارند
ماهرويان تيرههوشانند * جاهجويان دينفروشانند
همه جوياى كين و « 16 » تمكين را * همه كاسه كجا نهم « 17 » دين را
هامش
( 1 ) - ل : نماندست
( 2 ) - پ : بامره
( 3 ) - ل : تو بلا حول او
( 4 ) - كارگاه با تلبيس ، س : روزگار با تلبيس
( 5 ) - س : نان لا حول ، ل : نان بلا حول
( 6 ) - س : وان كسانى
( 7 ) - ك : خويش
( 8 ) - س : سنيان ، ل : عقل نفسيان ، م : شيعيان
( 9 ) - س : نازنده
( 10 ) - م : بر فرشته نكاب
( 11 ) - س : همه بردند ، م : همه بودند
( 12 ) - پ : همه رفتند كام دولت ماند ، س : همه رفتند و نام ايشان ماند ، ل : همه مردند كام و دولت ماند
( 13 ) - ، م : همه ماندند نام و حشمت ماند ، ى : همه رفتند نام و حشمت ماند
( 14 ) - س : جان و زر ، ل : جان و دل
( 15 ) - ل : كى سر عقل و شرع ، ر : كى دل شرع و پاى
( 16 ) - ، ل : بو الفضولى براى
( 17 ) - ك : كجا برم