نبود روز حشر نوبت طين * نوبت دين بود بيوم الدّين
باش تا بگسلد بوقت نشور * نسلهاى جهان ز صدمت « 1 » صور
چه كنى خويشى كسى كه عيان * ببرد آبت ار نيابد « 2 » نان
گر شره سوى جانش « 3 » حمله برد * بچه را لقمه سازد « 4 » و بخورد
مثل خويش بد چو دهقانست * دست او پايبند اقرانست
تا بود سايه هست زير درخت * چون فروريخت برگ بندد رخت « 5 »
خرمنش چون ز دانه باشد پر « 6 » * پشك اشتر نمايدش چون در
سالى ار هيچ خشكى آغازد * زود دهقان پزشكى آغازد « 7 »
ننگ برشد بر آسمان برين « 8 » * نام گم شد چو نم نيافت زمين
برزگر رفت و نان و دوغ ببرد * ماله و جفت و داس و يوغ ببرد
با چنين قوم چون كنى خويشى * گرنه بر خيره سغبهء « 9 » خويشى
يار آن باش كت كند يارى * شب مستى و روز هشيارى
حكايت
قحطى افتاد وقتى اندر رى * دور از اين شهر وز نواحى وى
آن چنان سخت شد « 10 » بر ايشان كار « 11 » * كآدمى شد چو گرگ مردمخوار
كرد هر مادرى همىگريان * خرد « 12 » فرزند خويش را بريان
كرده بر خويشتن طباخ « 13 » امير * خون همشيره را حلال چو شير
اندر آن شهر چشم سر كم ديد * سگ مرده كه مردم آن نخريد « 14 »
هامش
( 1 ) - س : ز صدمت ، م : به صدمت
( 2 ) - ض : ار بيابد
( 3 ) - س : گربه ار سوى خوانت ، ط : كز شره سوى جانت
( 4 ) - خ : داند
( 5 ) - و : بيد درخت
( 6 ) - خ : دارد بر
( 7 ) - ط : اندازد
( 8 ) - ل : برشد بر آسمان ز زمين ، م : تنگ پوشيد . . .
( 9 ) - ل : شعبه ، ر : گرنه دربند بندهء
( 10 ) - س : تنگ شد
( 11 ) - ط : بر انسان
( 12 ) - م : خام ، س : خرد
( 13 ) - م : كرده بر خويشتن طباع ، ت : كرد بر خود همى طباخ ، ل : كرد بر خود همى به زور ، س : كرد بر خود همى ز زور ، خ : بر خويشتن تباع
( 14 ) - چ : كه مردمان نخريد