حكايت و ضرب المثل
آن شنيدى كه از كم آزارى * رندى اندر ربود دستارى
آن دويد از نشاط در بستان « 1 » * وين دوان شد بسوى گورستان
آن يكى گفتش از سرى سردى * كه بديدم سليم دل مردى
تو بدينسو همى چه پوئى « 2 » تفت * كآنكه دستار برد زان سو رفت « 3 »
مرد دستار برده فصلى گفت * نيك بشنو كه آن باصلى گفت
گفت « 4 » اى خواجه گرچه زان سون « 5 » شد « 6 » * نه ز بند « 7 » زمانه بيرون شد « 8 »
چه دوم بيهده سوى بستان * خود همىيابمش « 8 » به گورستان
من همين يك دو روز صبر كنم * روى در روى اين دو قبر كنم
كه بدين جا « 9 » خود از سراى مجاز * مرگ سيلىزنانش آرد باز
زود باشد كه از سراى سپنج * آورندش به پيش من بىرنج
آنكه راز دل و نهان داند * داد من زو بجمله بستاند
تا بدينسان « 10 » كه كرد ما را عور * عورى خود ببيند اندر گور
از چنين اقربا چه انديشى * تا خوشى چيست در « 11 » چنين خويشى
اصل دين چون « 12 » علم بلند كند * با چنين اصل « 13 » ريشخند كند
خويش ناخوش بسوى من به مثل * هست موى زهار « 14 » و موى بغل
بركنى بد رها كنى ناخوش * تيره زو آب و گنده زو آتش
قيمتى در قيامت ايمانست * نه نسب نامهاء انسانست
تخمهائى كه شهوتى نبود * بر آن جز قيامتى نبود
هامش
( 1 ) - س : سوى بستان ، خ : زى بستان
( 2 ) - س : تو بدين روى مى چه پوئى
( 3 ) - ل : زين سو رفت
( 4 ) - ل : گفتش
( 5 ) - م : زان سو ، ط : زان سون ، ت : برين سو
( 6 ) - خ : رفت
( 7 ) - ض : ز چنگ
( 8 ) - س : پايمش
( 9 ) - م : جاى
( 10 ) - خ : تا ازين
( 11 ) - س : تا چه خويشيست در ، ت : تا چه خويشى است بر ، پ : يا چه خويشى است از
( 12 ) - م : اصل دين چون ، ط : فرع دين چون ، س : اصل دين چو
( 13 ) - س : بر تن خويش ، م : با چنين اصل ، ل : بر چنين اصل
( 14 ) - م : هست چون موى زير ، ط : هست موى زهار