ابرهاء « 1 » تهى پر از نم شد * دل اهل زمانه خرّم شد « 2 »
كشتها قوّت تمام گرفت * كارهاى جهان « 3 » نظام گرفت
اى خداترس اهل زهد و صلاح « 4 » * هست از انفاس تو جهان بفلاح « 5 »
حرمت صومعه تو مىدانى « 6 » * بر تو مانده است و بس « 7 » مسلمانى
چون چنيناند زاهدان « 8 » جهان * چه طمع دارى « 9 » آخر از دگران
زاهدى كاينچنين بود فن او * بگريز از سرا و برزن او
صوفى كاينچنين بود فن او * يك جهان كير در كس زن او
تا بدانى كه زاهدان چه كسند * همه همچون ميانتهى جرسند
همه دربند زرق و سالوسند * وز در « 10 » صد هزار افسوسند
دست از اين صوفيان « 11 » دهر بشوى * تو چه گوئى « 12 » حكايت از خود گوى
چون رهى پيش آنكه مدهوشند * از پى خلق حلقه در گوشند
گردن جمله از تف سيلى * همچو كرباس در كف نيلى
اندر قرابت فقيه گويد
ور بود خود فقيه خويشاوند * وند گردد به حيله جوى شاوند « 13 »
باشد از در مزاج و « 14 » سيرت خويش * زان سخنهاء بىبصيرت خويش
نابكارى دو روى و يافه « 15 » درآى * ظالمى عمركاه و غمافزاى « 16 »
تا تو سر بركنى وى از دلبر « 17 » * ريش بربر نهاده باشد و بر « 18 »
بيم تو جز بحبس و چك « 19 » نكند * آن كند با تو كايچ سگ نكند
هامش
( 1 ) - س : ابرهاء ، م : كشتها
( 2 ) - و : بىغم شد س : خرم شد
( 3 ) - س : دل خلقان همه ، ط : كار اهل جهان
( 4 ) - پ : فلاح ، ط : اى خداوند اهل زهد و صلاح
( 5 ) - پ : بصلاح
( 6 ) - خ : حق تو خود همىدانى
( 7 ) - ط : ختم است و بس
( 8 ) - خ : صوفيان ، م : زاهدان
( 9 ) - خ : چه خطر دارى
( 10 ) - ط : در خور
( 11 ) - م : زاهدان
( 12 ) - ط : تو نه كورى
( 13 ) - ل : آنگه از مكر و حيله بينى بند ، س : وند كردت به حيله خويشاوند ، ط : وند كردت ز بهر خويش آوند ، م : وند گردد به حيله جوى شاوند
( 14 ) - ط : در مزاج
( 15 ) - ط : نابكار دوروى يافه
( 16 ) - ل : عمركاه غمافزاى ، س : كارافزاى
( 17 ) - ط : دلبر ، م : دلبر
( 18 ) - ط : باشد بر
( 19 ) - س : لك نكند