از پى زير بانگ و ولوله « 1 » چيست * رو بخورد باز كرد مشغله چيست
اين صفت زو « 2 » تو كى نيوشى باز * آنگهى چون خورد چو نوش پياز « 3 »
حكاية فى التمثل الصوفى
آن شنيدى كه بد به شهر هرى * خواجهء فاضلى و پرهنرى
خسته « 4 » از رنج بىكرانهء دهر * گشته از فضل خود يگانهء دهر
از خرد رخت بر فلك برده * محنتش زير پاى بسپرده
محنتش را مگر يكى آن بود * كه در اندوه قوت حمدان بود
مدتى بود تا كه گاى نداشت « 5 » * پسرى راست كرد و جاى نداشت « 6 »
چون پناهى نيافت « 7 » مضطر شد * به ضرورت « 8 » بمسجدى در شد
ديد محراب و « 9 » مسجدى خالى « 10 » * خواست تا گادنى كند حالى
چون برانداخت پرده از تل سيم * تا برد سوى چشمه « 11 » ماهى شيم « 12 »
مسجد از نور شد چنان روشن * كه برون تاخت « 13 » شعله از روزن
زاهدى زان حكايت « 14 » آگه شد * پى برون برد و بر سر ره شد
پسرى ديد برده سر « 15 » سوى پشت * مرد فاسق گرفته بوق به مشت
تاش بنهد ميان حلقهء كون * زاهد آمد شد از برون بدرون « 16 »
كاج و مشت « 17 » و عصا فراز نهاد * گلوئى همچو « 18 » گاو باز نهاد
كين همه شومى شما باشد * كه نه باران و نه گيا باشد
هامش
( 1 ) - ل : بانگ و ولوله
( 2 ) - ط : زر
( 3 ) - ط : كت خورد چو موش پياز ، ل : كت خورد چو نوش پياز
( 4 ) - ط : رسته
( 5 ) - س : مرد كى دير بد كى گاى نيافت ، ط : مدتى بد كه خواجه گاى نيافت
( 6 ) - س : كودكى راست كرد جاى نيافت - ابتداء حكايت در نسخهء - س - از اين بيت است و ابيات ما قبل را اين نسخه ندارد
( 7 ) - س : نديد
( 8 ) - س : از ضرورت
( 9 ) - س : ديد محراب
( 10 ) - ط : خانهء خالى
( 11 ) - خ : سوى كول
( 12 ) - ض : سيم
( 13 ) - و : تافت
( 14 ) - س : مرد مؤذن ز حالش
( 15 ) - م : برده را سوى
( 16 ) - چو ديوى از بيرون
( 17 ) - س : كاج و مشت ، م : كاج و مشط ، خ : كار مشت ، ط : كار بست و
( 18 ) - خ : ناى باز گشاد ، س : گلوى هم چو