چه فضولى است اين و خانهء حق « 1 » * شرع را نيست نزدتان « 2 » رونق
اى كذا و كذا « 3 » چه كار است اين * در ره شرع ننگ « 4 » و عارست اين
دامن آخر الزّمان آمد * نوبت جهل جاهلان آمد
خلق را نيست از خداى هراس * شد دل خلق مسكن « 5 » وسواس
از چنين كارهاست در كشور * آسمان بىنم و زمين بىبر
بر بساط زمين نبات نماند * خلق را مايهء حيات نماند
از گناهان لوطى و زانى * خشك شد چشم ابر نيسانى
بشود لا محاله دهر « 6 » خراب * چون لواطه كنند در محراب
مرد فاسق « 7 » به حيله بيرون جست * تا مؤذن بر او نيابد « 8 » دست
مرد فاسق چو شد برون از در * مرد زاهد گرفت كار از سر « 9 »
مرد فاسق چو بازپس نگريست * تا ببيند كه حال زاهد « 10 » چيست
ديد بىنيمدانگ « 11 » و بىحبّه * كزر « 12 » شيخ بر سر « 13 » دبّه
سر درون « 14 » كرد و گفت اى زاهد * اين همان مسجد و همان « 15 » شاهد
ليكن « 16 » از بخت ما و گردش حال « 17 » * بود بر من « 18 » حرام و بر تو حلال
شكر و منّت خداى را كاكنون « 19 » * گشت حال زمانه ديگرگون
بر بساط زمين نبات بماند * خلق را قوّت حيات بماند
شكر حق را كه ابرها باريد * بدل آب درّ مرواريد
هامش
( 1 ) - خ : اين چه بىحرمتى است خانهء حق
( 2 ) - پ : پيش تو
( 3 ) - ط : كاى كذا و كذا ، س : كى چنين و چنين
( 4 ) - س : شرم
( 5 ) - پ : دلشان گشته معدن
( 6 ) - ط : لا محاله دهر ، م : دهر لا محال
( 7 ) - ط : فاسق ، م : خائن
( 8 ) - ط : تا مؤذن برو نيابد ، م : تا نيارد مؤذن او را
( 9 ) - س :چون برون جست مرد كار از در * پس مؤذن گرفت كار از سر( 10 ) - س : تا بداند كه حال كودك
( 11 ) - ط : بىهيچ دانگ
( 12 ) - ط : كذر
( 13 ) - س : در سر
( 14 ) - ط : سر فرو
( 15 ) - س : مسجد است و آن
( 16 ) - ط : ليك
( 17 ) - س : كژى حال
( 18 ) - س : گشته بر ما
( 19 ) - ط : كه كنون