خاك پائى چو ديدى اندر پيش * باد دستى شوى ز شهوت خويش
آنكه او نام و ننگ « 1 » خود بگذاشت * دل تو كى نگه تواند « 2 » داشت
خصم غماز طبع « 3 » يافهدراى * يار خلخال دست « 4 » زنگلهپاى
دوست چون زلف « 5 » زنگيان بدساز * برجهد چون فروكشيش از ناز
چون چراغند از آنكه وقت فدى « 6 » * چون فتيله ز بن « 7 » خورند غذى
تا كم « 8 » از يك دو مه بكسب مجاز * نود خويش سى كنند از آز « 9 »
برشكسته دريده غم خوردن * طفل بىمادرست پروردن
راست گفت آنكه برگشاد گره * بسته گيرى بخوى نيكو به
هركجا دين بود درم نبود * روى و خوى نكو بهم نبود
زشت باشد نكورهاكردن * يوسفى را به نه بها كردن
چون نه يعقوبى و نه بنيامين * زين دعا نشنوى مگر آمين
نزد آنكس كه عقل او خوارست * شاهد دل شكر جگر « 10 » خوارست
در معنى زناشوئى گويد
از غلام آنكه زى عيال آمد « 11 » * او ز دنبه به پوستكال آمد « 11 »
نيست كدبانوئى و گادن را * زن بد جز طلاق دادن را
بندهء زن شدن به شهوت و مال « 12 » * پس بر او حكم كردن اينت محال
زشت باشد كه در زناشوئى * بنده باشى و خواجگى جوئى
بندهء زن مشو حرام و حلال « 13 » * تا نگرداندت عيال عيال
جفت در حكم شوى خود باشد * ليك در حكم بنده بد باشد
هامش
( 1 ) - س : نام و ننگ ، م : نام ننگ
( 2 ) - ل : نگاه بايد ، س : چون نگاه داند ، ط : نگاه خواهد
( 3 ) - م : غماز و طبع
( 4 ) - ط : دست و
( 5 ) - ط : همچو زلفين ، س : زود چون زلف
( 6 ) - پ : عزى ، ل : غذى ، ط : چون چراغند از آنكه وقت غزى
( 7 ) - س : چون پليته ز بن ، م : چون فتيله ز تن
( 8 ) - ذ : تا پس
( 9 ) - پ : كنند بر از ، ط : كند از آز
( 10 ) - ط : شاهد لبشكر
( 11 ) - س : آيد ، ل : بود
( 12 ) - س : به مهر و بمال
( 13 ) - ط : به مهر و بمال ، س : مشو حرام و حلال ، م : به شهوت و مال