خواجه خواند « 1 » چو كار باشد « 2 » راست * پس چو شد كژ « 3 » غلامزادهء ماست
شاهزاده بوى چو دارى مال « 4 » * داده زاده شوى « 5 » چو بد شد « 6 » حال
پس تو گوئى فلان مرا « 7 » خالست * سنگ دل خال نيست تبخالست « 8 »
رو تو از ننگ « 9 » خال بىعم باش * خال و عم را بمان و بىغم « 10 » باش
تا دو دستت به دامن خالست * هر دو پايت ميان آخالست « 11 »
حكمت اندر عرب فراوانست * وز همه خوبتر يكى آنست
كه عدى چون شد « 12 » از عداوت خال * همنشين سباع و وحش و رمال
نشنيدى كه راند در امثال * رو تو عم غم شمار و خال و بال
اندر خويش لشكرى گويد
موش كز دشت در دكان افتد * به كه خويشيت با عوان « 13 » افتد
چون نشيند عوان بخر پشته « 14 » * چه تو در « 15 » پيش او چه خر كشته
خويشتن را خداى « 16 » نام نهد * خال و عم را گداى نام نهد
بنشاند ز جهل و كشخانى « 17 » * پدر پير را به دربانى
زانكه چون سفله يافت مال و عمل « 18 » * بكند جفت و يار و خانه بدل
كبر او چون بلاى آمدنى * باز كاسش « 19 » چو كاسهء زدنى
گر ندارى به خدمتت خواند * ور بدارى بعنف بستاند
همه از كون خواجه تيز دهد * گهگه از كون مير نيز دهد
كه نبينى به حرمت و صولت * يك ز نخ زن چو من در اين دولت
هامش
( 1 ) - س : خواجه باشى
( 2 ) - ل : گردد
( 3 ) - س : كژ شد
( 4 ) - م : كه دارى مال ، ط : چو باشد مال
( 5 ) - س : راه زاده شدى
( 6 ) - ى : چو كژ شد
( 7 ) - م : مرا فلان
( 8 ) - س : كاخالست ، م : خلخالست ، چ : تبخالست
( 9 ) - ر : از رشك
( 10 ) - ط : بىعم
( 11 ) - ى : آجال است
( 12 ) - ل : كه عدو شد چو ، پ : كه عدى شد چو
( 13 ) - س : كه خويشى ترا عوان
( 14 ) - ط : عوان خرپشته
( 15 ) - ط : چه پدر
( 16 ) - ل : خويشتن كدخداى ، خ : خويش را كدخداى
( 17 ) - م : كشخوانى ؟ ، س : بجهل و كشخانى
( 18 ) - خ : نام عمل
( 19 ) - ت : كاسهاش