دل درويش را ز روى ستم * كرده چون پشت سوسمار ز غم
جنگ جستند ارنه بس جستند * كه چو شه تره بر گذر رستند
زان خصومت كه با من انگيزند * زود چون مرد فرد « 1 » بگريزند
ماندهاند اين گره از آن دم باز * پوست بر پوست همچو گنده « 2 » پياز
اندر خويشان گويد
فى مذمة الاقارب كه : الاقارب عقارب ، و الاخ فخ ، و العمّ غمّ ، و الخال و بال ، و الختن محن
اين گره را كه نام كردى خويش * هر يكى كژدمند با صد نيش
سرگران « 3 » همچو پاى در خوابند * پردهدر همچو تيز در آبند
از ره مرگ و جسك « 4 » ماده و نر * آرزومند مرگ يكديگر
از جفا زشتگوى يكدگرند * وز حسد عيبجوى يكدگرند
اهل علت « 5 » نه خويش يكدگرند * همچو مهتاب خيش « 6 » يكدگرند
در ضياع و عقار خويشان را * بشناسى چو گرگ ميشان را « 7 »
گرچه ايشان اقاربند همه * در اقارب عقاربند همه
نيك گفت اين سخن حكيم عرب * نبود خويش اهل ناز « 8 » و طرب
اين مثل را نگر « 9 » ندارى سست * كه اقارب عقاربند درست
خويش نزديك همچو ريش بود * بيش كاويش رنج « 10 » بيش بود
همه لرزنده در عنا و عذاب * چون زر و سيم « 11 » سفله بر سيماب
آشكارا چو گربه بر سر خوان * زير برتر چو موش در انبان « 12 »
هامش
( 1 ) - ط : مرد مرد
( 2 ) - ط : گنده همچو
( 3 ) - س : تنگران
( 4 ) - ت : مرگ و حسك ، خ : حقد جمله
( 5 ) - ل : اصل علت ، خ : اهل غفلت
( 6 ) - ل : كز حسد عيب و نيش ، خ : همچو مهتاب و خيش ، ض : خويش
( 7 ) - ل : بشناسى چو مرگ هيشان را ، م : نشناسى چو گرگ ميشان را ، خ : ز گرگ ميشان را
( 8 ) - م : اصل ناز
( 9 ) - ض : مگر ، ل : نكو
( 10 ) - س : ريش كاويش درد
( 11 ) - ط : بزر و سيم ، س : بر زر و سيم
( 12 ) - س : ز موش در پنهان