هم دم و هم درم دهد هم درد « 1 » * هم جگر هم ذكر « 2 » خورد بدمرد
نبود هيچ جز بد و بدرگ * گر يكى ور « 3 » هزار بينى سگ
اين همه خواجگان بىزر و سيم * علم شير و گرگ مال يتيم
از كسى « 4 » در جهان خاموشى * نشنود جز به گوش بىگوشى
زانكه اندر جهان خاموشى * برد بهتر ز بورياپوشى
از پى دخل و خرج عقل و هنر « 5 » * دفترش بىنواتر از دفتر « 6 »
اين دبيران كه مدبران رهند * زان همى از غلام خود نرهند
اى ز خود سير گشته همچو امل * بشنو از من ز روى پند و مثل « 7 »
اندرين سر نشيب بىخبران * بار بر پشت مانده همچو خران
مرد شد مرد كز طمع بگريخت * گرد گشت ابر كآب « 8 » روى بريخت
آز عقلت ببرد دين چه برد * طمع آبت بريخت جان چه خورد
سخن زيركان همه رمزست * هركه غمرست « 9 » كار او غمزست
پوست باشد كه غمز دارد « 10 » نغز * غمز « 11 » هرگز نيابى اندر مغز
جمله زير جهان اسبابند * كشت را باد و مشك را آبند
همه هستند « 12 » و من به نزد خودم * خوشهچينى ز « 13 » خرمن خردم
پس همه چون خرند « 14 » و بىتابند * گرد اسبم چگونه دريابند
برزگر اين مثل نكو گفتست * چشم دلشان از اين مثل خفتست
گر ز بنجشك « 15 » بودمى بفكر * اندرين مزرعت شتابان سر
آسمانوار سر فراشتمى « 16 » * ارزن اندر زمين نكاشتمى
هامش
( 1 ) - پ : ط ، بىدرد ، س : بر درد
( 2 ) - ط : هم دگر
( 3 ) - ط : گر يكى ور هزار
( 4 ) - س : اين كسى
( 5 ) - س : از پى دخل و عقل خرج و هنر ، ط : اهل هنر
( 6 ) - س : از دفتر ، م : از دفتر ، ل : بىتواتر از دفتر
( 7 ) - ل : پند و عمل
( 8 ) - ر : گرد شد آنكه آب
( 9 ) - س : هركه او غمر
( 10 ) - س : داند
( 11 ) - م : عمر ، س : غمز
( 12 ) - ر : مستند
( 13 ) - پ : خوشهچينان
( 14 ) - پ : خون خورند
( 15 ) - ط : گر ز گنجشك
( 16 ) - ط : برفراشتمى