به يكى باد خوش شود ناچيز * صورت مرد دارد و تن حيز « 1 »
عرض عامه بسان نار « 2 » بود * گرچه بىمال و بىتبار « 3 » بود
كرده مجروح چون دد از بيداد « 4 » * كه نه دندان نه ناخنش ماناد « 5 »
فى مذمة الاعداء و نصيحة الاولياء
اى منيرى « 6 » نموده مهتابت * بس بود سايه ريسمان تابت
نشود هيچ مردم « 7 » مصلح * هرگز از دست ديو لا يفلح « 8 »
همچو مار از بدى و منحوسى * همهساله شكار طاوسى
تا كت آموخت اختيار بدى * كه مياموزدى و مه خوردى « 9 »
عامه بهر طعام چون انعام * با سرپست « 10 » دام و مست مدام
زانكه در كاملان بود همه جود * نبود بىفلاح مرد سجود
گر هراسد ز بىخرد « 11 » مردم * از بدان ترسد و ز بد مردم
آن نترس خداى ترس « 12 » خودست * تن كه در طمع « 13 » نيك و ترس بدست
اى عفا اللّه ز ديو « 14 » سيرتشان * كه ازينسان « 15 » بود بصيرتشان « 16 »
گفتهء مردشان « 17 » نه از مرديست * بلكه از لاف و فتنه و سرديست « 18 »
مرد كان هرزهگوى و « 19 » بىباكست * راز با وى چو كوك با كاكست « 20 »
بشمارى بريدن از كه و مه * گر ز من پرسى از بدان همه به
هامش
( 1 ) - ك : اين تن حيز
( 2 ) - س : حرص عامه بسان مار
( 3 ) - ل : بىمال و بىتبار ، س : بىخويش و بىتبار
( 4 ) - س : داد از بيداد
( 5 ) - س : كه مه دندان مه ناخنانش باد
( 6 ) - پ : اى مسير ، ل : اى كه منبر
( 7 ) - ل : مهترى
( 8 ) - ط : لا يصلح ، ل : هركه از ديو گفت لا يفلح
( 9 ) - ر : كه چنتن با خداى بىخردى ، س : كى مه آموختى و مه خوردى
( 10 ) - م : پا و سر بست
( 11 ) - س : گر هراسد ز بىخرد ، م : كى هراسد ز پرخرد
( 12 ) - س : خداىترس ، م : خداى كه ترس
( 13 ) - ل : در ترس
( 14 ) - ط : اللّه ديو
( 15 ) - س : كه نه زين به ، م : كه نه زينسان
( 16 ) - ل : صريرتشان
( 17 ) - ل : گفته مردشان
( 18 ) - س : بلكه از لاف و فتنه و درديست ، م : بس كه از لاف و فتنه و سرديست
( 19 ) - ط : هركه آن مرد كوى ، س : هركهاى مردگوى ، ل : مردگان هرزهگوى
( 20 ) - س : كوك و با كاكست ، ل : چو كول ناپاكست ، ط : راز با وى چو كول با كاكست