تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 653

مساهمون:

ص٦٥٣
به يكى باد خوش شود ناچيز * صورت مرد دارد و تن حيز « 1 » عرض عامه بسان نار « 2 » بود * گرچه بىمال و بىتبار « 3 » بود كرده مجروح چون دد از بيداد « 4 » * كه نه دندان نه ناخنش ماناد « 5 »

فى مذمة الاعداء و نصيحة الاولياء

اى منيرى « 6 » نموده مهتابت * بس بود سايه ريسمان تابت نشود هيچ مردم « 7 » مصلح * هرگز از دست ديو لا يفلح « 8 » همچو مار از بدى و منحوسى * همه‌ساله شكار طاوسى تا كت آموخت اختيار بدى * كه مياموزدى و مه خوردى « 9 » عامه بهر طعام چون انعام * با سرپست « 10 » دام و مست مدام زانكه در كاملان بود همه جود * نبود بىفلاح مرد سجود گر هراسد ز بىخرد « 11 » مردم * از بدان ترسد و ز بد مردم آن نترس خداى ترس « 12 » خودست * تن كه در طمع « 13 » نيك و ترس بدست اى عفا اللّه ز ديو « 14 » سيرتشان * كه ازين‌سان « 15 » بود بصيرتشان « 16 » گفتهء مردشان « 17 » نه از مرديست * بلكه از لاف و فتنه و سرديست « 18 » مرد كان هرزه‌گوى و « 19 » بىباكست * راز با وى چو كوك با كاكست « 20 » بشمارى بريدن از كه و مه * گر ز من پرسى از بدان همه به
هامش
( 1 ) - ك : اين تن حيز ( 2 ) - س : حرص عامه بسان مار ( 3 ) - ل : بىمال و بىتبار ، س : بىخويش و بىتبار ( 4 ) - س : داد از بيداد ( 5 ) - س : كه مه دندان مه ناخنانش باد ( 6 ) - پ : اى مسير ، ل : اى كه منبر ( 7 ) - ل : مهترى ( 8 ) - ط : لا يصلح ، ل : هركه از ديو گفت لا يفلح ( 9 ) - ر : كه چنتن با خداى بىخردى ، س : كى مه آموختى و مه خوردى ( 10 ) - م : پا و سر بست ( 11 ) - س : گر هراسد ز بىخرد ، م : كى هراسد ز پرخرد ( 12 ) - س : خداىترس ، م : خداى كه ترس ( 13 ) - ل : در ترس ( 14 ) - ط : اللّه ديو ( 15 ) - س : كه نه زين به ، م : كه نه زين‌سان ( 16 ) - ل : صريرتشان ( 17 ) - ل : گفته مردشان ( 18 ) - س : بلكه از لاف و فتنه و درديست ، م : بس كه از لاف و فتنه و سرديست ( 19 ) - ط : هركه آن مرد كوى ، س : هركه‌اى مردگوى ، ل : مردگان هرزه‌گوى ( 20 ) - س : كوك و با كاكست ، ل : چو كول ناپاكست ، ط : راز با وى چو كول با كاكست