در ذم عوام و بازاريان و جهال گويد ذكر مساوى العوام للخواص نفع عام
عامه تا در جهان « 1 » اسبابند * همه در كشتىاند و در خوابند
دل عامى چو ديدهء يار است « 2 » * نيم بيمار و نيمبيدار « 3 » است
گنده و بىمز است صحبت « 4 » عام * چون سگ پخته و چو مردم « 5 » خام
زان گروهى كه سوى درويشان * نفرت آرد همى خرد زيشان
از دل عامى « 6 » و بخيل و حسود * كينه « 7 » آيد و ليك نايد جود « 8 »
مگس و كژدمند « 9 » مردم دون * نيشى اندر دهان « 10 » يكى در كون
نه بدل برنهد « 11 » جهان پليد * بر سر ديو چتر مرواريد
زافت نيش يك جهان كژدم * چشم من پرمژهست « 12 » چون گندم
روى « 13 » چون ابر از آن دژم دارند * كه چو ابر آب در شكم « 14 » دارند
چون خره زان سزاى قربانند * كه خرهوار مغ مسلمانند « 15 »
چون مگس روى بهر نان شويند * در چو گربه براى خوان جويند « 16 »
مزد « 17 » باشد براى خنديدن * سبلت زن به مزدشان ريدن « 18 »
گاه شوخى پليد چون مگساند * گاه صحبت بغيض چون دنساند
شوخ همچون مگس ولى با نان * طعمهء عنكبوت بىسامان
هامش
( 1 ) - پ : جمله زير جهان ، س : عامه تا در جهان
( 2 ) - س : نارست
( 3 ) - ل : نيمى بيمار و نيمى
( 4 ) - م : بىمژه است صحبت ، س : بىمزه است مردم
( 5 ) - ل : چون خر پخته و چو استر
( 6 ) - س : عامه
( 7 ) - خ : كينه ، م : گنه
( 8 ) - ل : سود ، ل : ولى نيايد بود
( 9 ) - س : كژدمست
( 10 ) - س : دهان ، م : دهن
( 11 ) - ل : نه بدل برنهد ، م : ببدل برنهد
( 12 ) - پ : بىمژه است ، س : بىمزه است
( 13 ) - خ : خوى
( 14 ) - ل : ابر آب در درم
( 15 ) - س :چون فدى زان سزاى قربانند * كه خرد را چون مغ مسلمانند( 16 ) - ط : براى خان پويند
( 17 ) - ط : مرد
( 18 ) - س : ديدن