خلق از اين غم بجمله « 1 » باز رهند * كه ز افعال مايه گنهند « 2 »
همه ترك « 3 » غزاند غارت دوست * نيست بر ذرهء « 4 » از ايشان پوست « 5 »
در هرآن خانهاى كه ره يابند * در شد آمد بسان سيمابند
ايزد اين قوم را هلاك كناد * دهر از ايشان بجمله پاك كناد
چند از اين جرى بر مثالبشان * روح بادا جدا ز قالبشان
فى ذكر العوام و اهل السوق و الجهال
تا توانى بگرد عامه مگرد * عامه از نام تو برآرد گرد
زان كجا عامه بىخرد باشد * صحبت بىخردت بد « 6 » باشد
به همه حال چون خودت خواهد * صحبت او روان همىكاهد
چه نكو گفت « 7 » آن خردمندى * كه سخنهاى اوست چون پندى
عامه نبود ز كارها آگاه * عامه را گوش كرّ و ديده « 8 » تباه
صحبت عامه اسب و خر باشد * هر دوان « 9 » ضد يكديگر باشد
خر تك از اسب خود نگيرد تيز « 10 » * ليك اسب از خران بگيرد « 11 » تيز
صحبت عامه هركه هشيارست * مثل حدّاد و مثل عطارست
گرچه عطار ندهدت مشك او « 12 » * رسد از ناف « 13 » مشك او به تو بوى
مرد حدّاد اگر بسور آيد « 14 » * جامه ز انگشت او بيالايد « 15 »
با بهان لحظهء چو بشتابى * نام نيكو ازو بسى يا بى
صحبت عامه هرك را ديدست * سخت « 16 » زشت است و ناپسنديدست
هامش
( 1 ) - ت : قوم غمر ، م : غم بجمله ، ل : غم و قوم ، ض : قوم غمز
( 2 ) - ل : كهنند
( 3 ) - پ : همچو ترك
( 4 ) - ى : بنسب پردهء
( 5 ) - ت : از ايشان پوست ، م : بر ايشان اوست
( 6 ) - ل : بىخرد چه
( 7 ) - ل : گفتش
( 8 ) - م : گوش كر و دو ديده ، ى : گوش كژ و ديده
( 9 ) - ط : اين و آن
( 10 ) - ض : تيز ، م : نيز
( 11 ) - ى : نگيرد ، ط : نگردد
( 12 ) - ل : مشكبوى ، ى : مشكوى ، پ : مشك او
( 13 ) - ط : نافه ، م : ناف
( 14 ) - م : نسوزاند ، ط : بسور آيد ، ض : بسوز آيد
( 15 ) - م : بگنداند ، ط : بيالايد
( 16 ) - ل : بخت