از كمالت فزودهاى دين « 1 » را * شادى جان اهل غزنين را
گرچه بر نقش « 2 » حرف غزنين است * چون قدمساى « 3 » تست عزبين است « 4 »
حضرت شه بهشت خلد ارزد * بىوجود تو حبهاى نرزد
با لقاى تو اى جمال الدين * نيست غزنين بهشت نقدست اين
مثل تو با تو در جهان ضمير * خود قياسيست به ز سوسن و سير
زادهء نثر تست برهانم * شكر اين موهبت نكو دانم « 5 »
نظم من بهر نثر تو بودست * جان جانها از آن برآسودست « 6 »
خرده « 7 » نبود بضاعت زيره * سوى كرمان بريم « 8 » بر خيره
گهر مدحت تو دانم سفت * همه دانم ولى نيارم گفت
دوستان در نشاط لطفت مست * دشمنان بر بساط قهرت پست
تن همت بجود تو كامل « 9 » * جان حكمت بجدّ تو حامل « 10 »
اى وجودت ز لطف حق اثرى * باز جودت ز حسن او خبرى
هركه از حق بسوى او نظريست « 11 » * در دل او ز مهر تو اثريست
تو طبيبى مفسّرى دگرست * تو حبيبى مذكّرى دگرست
محرم سرّ انبيائى تو * مدد قوت اصفيائى تو
اى ترا حق نموده « 12 » راه صواب * اى ترا دين جمال كرده « 13 » خطاب
حكمتت اهل استقامت گشت * حجتت حالى « 14 » قيامت گشت
نزد نطقت سخن يتيم بماند « 15 » * پيش جودت سخا عقيم بماند « 16 »
هركه نشنيد از تو او چه شنيد * ديدهء كو ترا نديد چه ديد
منزل رمزها بريدم من * چون تو و چون خودى نديدم من
هامش
( 1 ) - چ : فزوده مر دين
( 2 ) - ب : هر نقش ، چ : مر نقش ، ض : هر نفس
( 3 ) - ب : قدمهاى
( 4 ) - چ : پشت غزنين است
( 5 ) - ب : نكو دانم ، م : نگر دانم
( 6 ) - ب : بياسود است
( 7 ) - ل : خورده
( 8 ) - ب : برى تو ، م : بريم
( 9 ) - ل : كاهل
( 10 ) - ى : حاصل
( 11 ) - ب : خبريست
( 12 ) - چ : دل نموده ، ض : دل نهاده
( 13 ) - چ : داده
( 14 ) - ب : حالى ، م : حاكى
( 15 ) - ب : علمت سخن يتيم بماند ، م : نطقت سخن يتيم نماند
( 16 ) - م : حلمت سخا عقيم نماند