شد براى اميد جان و خرد * آنكه او را بجان و ديده « 1 » خرد
دل ز دينش « 2 » هميشه در ارمست * چه ارم زير گلبن كرمست
باغ ايمانش را ز چشمهء روى * تا ابد آبرويش اندر جوى
خود چه ديدند اهل غزنى ازو * چه شنيدند اهل معنى ازو
كه خود او ز ان نكت كه در دل اوست * وز ره لطف غيب حاصل اوست
از هزاران هزار درّ نهفت * چكنم من كه خود يكى بنگفت
درخور عقل عامه مىگويد * به سخن گردنامه « 3 » مىشويد
سخنش با نوا و زينت و برگ * خاص بنديست عام گير چو مرگ
وارث مصطفى بعلم و وفا * نائب مرتضى بعلم و سخا
رنج ما را از آن دل خوشخوى * داده ابر سخا به عشرت خوى
برگرفته بقوّت ايمان * دو گروهى ز عالم تن و جان
شده در راه حكمت و تدريس « 4 » * برتر از يونس و ارسطاليس « 5 »
يافته فلسفه شريعت و ره * از پى فرّ دين و فلّ سفه
برگرفته بعقل از امكان « 6 » * فتنه از « 7 » پنج حس و چاراركان
خاك شوره كند شراب از خلق * آب دريا كند گلاب از خلق
آرى « 8 » آنكس كه صبر پيشه كند * بيشهء شير زير تيشه « 9 » كند
از بسى صبر كرده « 10 » آتش صبر * عذب همچون سرشك ديدهء ابر
از درون تو هست از پى دين * صد هزار آسمان فزون ز زمين « 11 »
خلق را شرط شرع « 12 » او ابديست * زانكه با عزّ پردهء احديست « 13 »
هامش
( 1 ) - م : بجان ديده
( 2 ) - ب : ز نطقش ، ض : ز لطفش
( 3 ) - ى : خامه
( 4 ) - م : حكمت تدريس
( 5 ) - م : جان او عقل ارسطاليس ، ب : نكتش همچو رفعت ادريس ، ل : رفعت ابليس
( 6 ) - ب : با امكان ، ل : و با امكان ، چ : و از امكان
( 7 ) - ب : فتنه از ، م : سيرتش
( 8 ) - م : آن
( 9 ) - چ : بيشه
( 10 ) - ب : از پس صبر گردد ، م : از بسى صبر كرده
( 11 ) - ل : ز زمين ، م : و زمين
( 12 ) - ب : شرط شرع ، م : شرع شرط
( 13 ) - ب : صمديست