زنده كرد از براى يزدان را * مال او دل جمال او جان را
تا كه مالش « 1 » رسد بهر يارى * از جمالش توانگرم « 2 » بارى
خاك پايش « 3 » اگر بدست كند * حور از آن خاك آبدست كند
غم گريزد چو او شود خندان * به تك پاى و جامه « 4 » در دندان
حلقه در گوش كرده مردم چشم * پيش آن طاق و ابرو و خم « 5 » چشم
اندر آن كلك و خط و فضل و جمال * دست زير زنخ بمانده « 6 » خيال
خاك پايش اگرچه زو دورست * خوش چو آب دهان زنبورست
او خرد بهر راه دين دارد * عين دين است زان چنين دارد
در صلابت چو عمرى دگرست * مر سر علم را سرى دگرست
روز و شب ساز آن جهان سازد * زان به ديگر عمل « 7 » نپردازد
كار او نيست جز صلاح جهان * هست ازو تازه هر زمان ايمان
هيچ ناگشته گرد هزل و فضول * شده خشنود ازو خدا و رسول
نائب شرع مصطفى اويست * عالم علم مرتضى اويست
علم تأويل بر زبان دارد * شرح تنزيل را بيان دارد
هرچه با مرتضى بگفت « 8 » رسول * او بجان كرده است جمله قبول
تا درآمد بعالم فانى * بود « 9 » شرع رسول را بانى
آن چنان علم شرعش از برشد * كان جهانش بجان مصوّر شد
گشت با مرتضى درين ره يار * لو كشف گشت بر دلش چو نگار
هركه تن دشمنست و يزدان دوست * دان كه و الرّاسخون فى العلم اوست « 10 »
در ثنايش هرآنچه انديشم * سيرتش گويدم كه من بيشم
هامش
( 1 ) - ذ : پايش
( 2 ) - ط : توانگرم ، م : توانگر
( 3 ) - و : پايم
( 4 ) - چ : پاى جامه ، ل : به تك و پاى جامه
( 5 ) - م : ابروى خم ، ط : ابرو و خم
( 6 ) - ج : بمانده
( 7 ) - ذ : بكارى دگر ، م : به ديگر كسى
( 8 ) - ط : بگفته
( 9 ) - ب : بوده
( 10 ) - اين بيت در صفحهء 249 نيز آمده است