داد و دين « 1 » با خلل نكرده ز كبر * دال احمد بدل نكرده ز كبر
اى امامى كه از پى « 2 » زينت * منبر تست قابقوسينت « 3 »
پرده « 4 » چرخ را پديد آور * قفل احكام را كليد آور
سر صندوق صدق را بگشاى * خلق را سرّ لطف حق بنماى
از سخا و فصاحت از سر دين « 5 » * پاى برنه بفرق عليّين
معنيى بخش معن زائده را * قسم ده جان قس « 6 » ساعده را
تا بانفاس اوش « 7 » سركاريست * مر سخن « 8 » را چه تيز بازاريست
هر سخن را كه نقش جان ديدم * داغ نطقش به زير ران ديدم
همه گويندگان روى زمين * پيش نطق تو اى جمال الدين
بىغرض پندم ار بهش باشند « 9 » * چه نكو باشد ار خمش باشند
هرچه اندر جهان سخن كوشند * نزد رمز تو حلقه در گوشند
در زمان تو اى امير سخن * شوخچشمى بود سخن گفتن
گرچه الماس نطق مىسفتند * با بيان تو مفتيان زفتند « 10 »
ظرف « 11 » حرف تو مخّ تفسيرست * هرچه جز آن مگر « 12 » تف سيرست
تا كه در سرّ ضمير اركانست « 13 » * شمع جمع تو شه ره جانست
روح را تازه ميزبانى تو * غذى « 14 » صد هزار جانى تو
قالبست اين جهان و جانش توئى * همچو شخصست دين روانش « 15 » توئى
بوجود تو خلق از آن شادست * عمر با دانش تو همزادست
حالت از اصل سوز فرع آمد * قالب از دردساز « 16 » شرع آمد
هامش
( 1 ) - م : داد دين
( 2 ) - ذ : آن امامى كه از پس
( 3 ) - ذ : و قوسينت
( 4 ) - چ : پردهء ، م : پرهء
( 5 ) - ب : از بىدين
( 6 ) - م : هتم قاعده را
( 7 ) - م : تا بر انفاس اوست ، ب : تا بانفاس اوش
( 8 ) - ل : هر سخن
( 9 ) - ب : ارنه برپاشند ، م : اربهش باشند ، ى : ارنه پرماسند
( 10 ) - ب : گفتند ، چ : سفتند ، ى : مفتند
( 11 ) - ب : ظرف ، ت : طرف
( 12 ) - ت : جگر ، ض : نگر
( 13 ) - ذ : امكانست
( 14 ) - چ : غذى ، م : غذاى
( 15 ) - ت : شخص است دين زبانش ، م : شخصيست
( 16 ) - چ : دردساز ، م : در دو ساز