دوستان را صبوح روحى تو * جان جان را همه فتوحى تو
جود اگر نام تو نبردستى * زود همچون عدوت مردستى
ميزبان دشمنانت را مرگست * با چنين دعوتى كرا برگست
تن كه يكدم خلاف تو پذرفت * جانش گويد دلت ز من بگرفت
تف آن دم نرفته تا لب او « 1 » * مرگ در جل كشيده مركب او
مرگ خوردست « 2 » بدسگالش را * تا نبيند كمال حالش را
چون خرد عمر « 3 » دوستانش باز * در لقا و بقاش باد دراز
گوشت عالم بزهر اگر خبرست « 4 » * ليكن آن « 5 » تو آزمودهترست
هركه در سر چراغ دين افروخت * سبلت پفكنانش پاك بسوخت
سخت بسيار كس بكوشيدند « 6 » * كسوت صورتت « 7 » نپوشيدند « 8 »
خلعت هركه آن سرى « 9 » باشد * حسد اى خواجه از خرى « 10 » باشد
به ثناهاش بد سنا منسوب * ليك نامحرمان شده محجوب
همه مستورگان عالم راز * با ضمير تو رخ پرآب نياز « 11 »
هركسى اسب رمز با تو بتاخت * چون نبد مرد مرد را چه شناخت
پردهدارى « 12 » سراى غيرت « 13 » را * حيرت افتاد « 14 » از تو حيرت را
خصم از آن آمدند هر خامت * نيست كس واقف از الف لامت « 15 »
در كمال حدود و لطف و « 16 » نواخت * بكر ماندى و كس ترا نشناخت
هركه او با يزيد نفس بساخت * حالت بايزيد را چه شناخت
در سخا مرد با خطيرى « 17 » تو * در سخن فرد « 18 » بىنظيرى تو
هامش
( 1 ) - ب : برفته قالب او ، چ : برفته با لب او ، ت : تن برفته با لب او
( 2 ) - ب : خورده است ، ل : خردست
( 3 ) - ب : عمل و عمر ، ض : عمل عمر
( 4 ) - م : خبر است ، ت : چه پر است
( 5 ) - ت : ليك از آن
( 6 ) - ل : نكوشيدند
( 7 ) - ب : صورتت ، م : صورتى ، ذ : جاه تو
( 8 ) - ب : نيوشيدند
( 9 ) - ب : زان سرى
( 10 ) - ب : از خرى ، م : زان خرى ، ى : حسد خواجه از خوى
( 11 ) - ل : رخ بر آب نياز ، م : كرده رخها باز
( 12 ) - ل : پردهدار
( 13 ) - و : عزت
( 14 ) - ب : افتاد ، م : افتاده
( 15 ) - چ : از الف و امت
( 16 ) - ل : لفظ
( 17 ) - ب : بىخطيرى ، م : باخبيرى
( 18 ) - م : مرد ، ل : فرد و ، ى : فرد