ور ببصره حديث نحو كند * بصره از اهل نحو محو كند
گشت در باغ برّ يزدانى * از براى دل مسلمانى
غذى « 1 » بيخ شرع گفتارش * ميوهء شاخ عقل كردارش
دل مر او را نموده راه صواب * دين مر او را جمال داده خطاب
تا ابد زانكه جانش كان دارد * روغن اندر چراغدان دارد
با امل عمر او چو پيمان بست * ز انتقال زوال حال برست
از پى باغ شرع چون حيدر * آب در جوى اوست از كوثر « 2 »
هست خوى رسول دلجويش * هست آب خداى در جويش
رنگ او بهر نكهت « 3 » طيبش * كرده تهذيب عشق تذهيبش « 4 »
هركه يك شب بكوى او بگذشت * در سخن مقتداى عالم گشت
هركه روزى بدست دل درماند * نسخهء دلبرى ز رويش خواند
چون بمجلس نشاط گفت كند * طاق خورشيد چرخ جفت كند
از پى چشم بد به روضهء « 5 » نور * دل بجاى سپند سوخته حور
او همى سرّ رمز به داند * قاصد از حال راه به داند
گوئى آمد ز خانه و كويش « 6 » * خوى خوش بر نظارهء رويش
لب چون لاله خشك و تر نرگس * بينى آنكه كه ختم « 7 » شد مجلس
عقلا بازگشته طوطىوار * خلق « 8 » چون حلق بلبل « 9 » از گفتار
چشم پردر ز درّ سفتهء او * گوشها پرگهر ز گفتهء او
عيسى جان مرده خاك درش * ملكالموت قهر « 10 » زنده فرش
گاه تقرير « 11 » و وقت تدبيرش * صبح خوش خندد از تباشيرش « 12 »
هامش
( 1 ) - ت : غذى ، م : غذاى
( 2 ) - ل : چون كوثر
( 3 ) - ب : نكهت ، م : نهمت ، ى : نكبت
( 4 ) - ب : تذهيبش ، م : ترهيبش ، ى : ترتيبش
( 5 ) - ب : ز روضهء
( 6 ) - ب : نگار در كويش
( 7 ) - ذ : چشم
( 8 ) - ب : خلق ، م : حلق
( 9 ) - ل : طوطى
( 10 ) - ب : فقر
( 11 ) - چ : تقدير
( 12 ) - ى : خوشخنده . . . اين بيت در نسخهء - م - بدين صورت آمدهتابش آموخته چو مه پيرش * گاه تقدير و وقت تدبيرش