اى كه مىپرسى از طريق مرى * نكند اين سخن جواب كرى
كه چه گويد همى بر اين كرسى * باز گويم اگر ز من پرسى
تا چراغ سخاش تابان گشت * همچو پروانه جان شتابان گشت
جان آن كو چراغ جودش « 1 » ديد * زار مىسوخت و خوش « 2 » همىخنديد
گردد از بهر رتبت و « 3 » جاهش * وز پى خاكروب درگاهش
فلك هفتم از زحل خالى * چاراركان ز پنج حس حالى « 4 »
چند گوئى كه وصف خواجه بگوى * پاى در نه به وصف و دست بشوى
در دو بيتت « 5 » بمختصر كارى * باز گويم كه مرد هشيارى
خواجه در راه عقل و جان ز قياس « 6 » * در سراى غرور و جمع « 7 » اناس
به سخن « 8 » هم كمان و هم تيرست * به صفت « 9 » هم مريد و هم پيرست
آن كمان پديد « 10 » و تير نهان * آن مريد خدا و پير جهان
خاك جسمش « 11 » ز مرتبت « 12 » صلصال * آب چشمش ز معرفت سلسال
نطق او « 13 » از جهان جاويدست * دور و نزديك همچو خورشيدست
زادهء ذهن او به صفوت نور « 14 » * حلقهء و عقد گوش و گردن حور « 15 »
همچو اندر خيال عامى حور * سخن سهل او هم ايدر و دور
تا چو تو ميزبان نو دارد * عيسى و خر غذا و جو « 16 » دارد
جان پاكش سخن گشاده « 17 » برو * جان درو معنيى نهاده « 18 » نه او
صيت او در عراق و مصر و دمشق * هست غماز « 19 » دوست روى چو عشق
چون در اعراب اسم حرف شود * و اندر احكام فعل صرف « 20 » شود
هامش
( 1 ) - چ : جان او كز چراغ جودش ، ل : تا چراغ و دودش
( 2 ) - ل : مىسوخت خوش
( 3 ) - چ : رتبت و ، م : رتبت ، ض : زينت
( 4 ) - م : خالى
( 5 ) - م : دو بيت
( 6 ) - ط : جان و قياس
( 7 ) - ل : غرور جمع
( 8 ) - ت : به صفت
( 9 ) - ت : به سخن
( 10 ) - چ : آشكار
( 11 ) - ل : چشمش
( 12 ) - ط : ز مرتبت ، م : ز پختگى
( 13 ) - ل : خلق او
( 14 ) - ط : به صفوت و نور
( 15 ) - ل : و گوش و گردن دور
( 16 ) - م : غذاى و جو ، چ : غذى جو
( 17 ) - ت : گشاد
( 18 ) - چ : نهاد
( 19 ) - ذ : غماز و
( 20 ) - چ : فعل و ظرف