سيما « 1 » در ره حقيقت و شرع « 2 » * نيست اصلى قديمتر زين فرع
علمشان را نديدهام « 3 » بيقين * وارثى حقتر از جمال الدين « 4 »
آنكه تا يافت ز اسمان مسند * يك زمينست احمد و احمد « 5 »
شربت شرع دين ز باغ رسول * از نسيم قبول كرده قبول
همچو دين وعدهش از تخلف دور * چون خرد لطفش از تكلف دور
عالم علم را گشادهدرى * كه جز او كم تواند آن دگرى
شد حرام از براى در سفتن * جز ورا برملا سخن گفتن
جان قرآن همىبيفروزد * تا ازو نكتهاى درآموزد
عشق پنهان ز زحمت « 6 » خاطر * گفته « 7 » با ذوق مغز جانش سر
آن بگفته دل از زبان سروش * و اين چشيده « 8 » تن از ولايت گوش « 9 »
سخنش اندك و مليح مليح * همچو توقيع دوربين فصيح « 10 »
با بد و نيك بىريا و شكى * اوّل و آخرش يكى چو يكى
وقت آن كو كمان بخاطر « 11 » خويش * زه كند از براى ده درويش
زه كند تير چرخ بر گردون * زه كند سنگخاره بر هامون
اشهب نطق او چو بشتابد * يا رب اين نكتها كه دريابد
كانگهى كو بيان ياسين كرد * جبرئيلش ز سدره تحسين كرد
شاد باش اى امام هر دو فريق * دير زى اى گزين هر دو طريق
تا تو بر منبرى فلك دونست * من نگويم كه استوا « 12 » چونست
دست معنى چو گرد معنى تاخت « 13 » * زال زر ديد و زال زار شناخت « 14 »
هامش
( 1 ) - ت : سومين ، ض : سيما ، م : سيمى
( 2 ) - ل : حقيقت شرع
( 3 ) - ذ : علم را خود نديدهام ، چ : علت آن را پديدهام
( 4 ) - ت : وارث حقتر از جلال الدين
( 5 ) - ب : احمد و اجمد ، ض : احمد احمد
( 6 ) - ل : و زحمت ، چ : ز رحمت
( 7 ) - ل : گفت
( 8 ) - ل : شنيده
( 9 ) - ذ : هوش
( 10 ) - چ : دوربين و فصيح
( 11 ) - چ : خاطر
( 12 ) - ب : استوى ، م : استوا ، ل : من بگويم گر استوى ، ى : بگويم گر اشنوى
( 13 ) - ل : يافت ، ط : تاخت ، م : باخت
( 14 ) - ب : زال زار ، م : زار زال ، ض : زال را بشناخت