همت او وراى « 1 » جزو و كلست * كه همه آبها به زير پلست
گر بخواهى تو جانش از « 2 » معنى * كرم و خلق « 3 » او نگويد نى
سائل آز را چو « 4 » قارون كرد * پنبه از گوش بخل بيرون كرد
خواجه ابليس كز پى دم غير * ليف او لاف زد چو گفت انا خير
كردى ار ديدى اين مكارم وجود « 5 » * در سراى وجود راى سجود
بيند آنكس كه هست بينا دل * وانكه از گل دل آورد حاصل
سمع « 6 » آن كو به مجلسش بنشست * شمع دارد تو گوئى « 7 » اندر دست
جامهء عزمش « 8 » از صيانت پاك « 9 » * عرصهء جانش از خيانت پاك
دم او همچو عيسى آدم جان * عهد او همچو خضر محكم جان
عهد او « 10 » چون پيمبر اندر عهد * شخص او « 11 » همچو عيسى اندر مهد
چون ز خورشيد قابل قوتست * لا جرم عهد او چو ياقوتست
نكتهء او بر صلاح و وفاق « 12 » * گوش سارهست و مژدهء اسحاق
چون تنور زمانه آتش يافت « 13 » * گردن چرخ سيلى خوش يافت
خود نراندست در شفا « 14 » و الم * جز به املاى شرع و عقل قلم
لفظ و نطقش « 15 » ز عقل و جان ممليست * كو ز امر خداى مشتمليست
جود او چون بهار خوش سلبست « 16 » * بود او چون حيات حق طلبست « 17 »
مايهء فرش رسم تحفهء اوست * سايهء عرش طاق صفهء اوست
هست از روى رتبت و اجلال * پشت اسلام و شرع « 18 » را ز كمال
هامش
( 1 ) - ل : ز راى
( 2 ) - ب : ز جان او ، م : تو جانش از
( 3 ) - ب : كرم خلق
( 4 ) - چ : از راتبه چو
( 5 ) - ب : اين مكارم وجود ، م : اى مكارم جود
( 6 ) - م : سمع ، ب : شمع
( 7 ) - م : گوئى تو دارد
( 8 ) - ب : جرمش ، ل : حزمش ، ى : جزمش
( 9 ) - ب : چاك ، ض : پاك
( 10 ) - چ : دم او
( 11 ) - چ : عهد او ، كم : جهد او ، ض : مهد او
( 12 ) - م : صلاح وفاق
( 13 ) - ت : تافت
( 14 ) - ذ : در وفا
( 15 ) - ل : و نطقش ، م : نطقش
( 16 ) - ذ : طلبست
( 17 ) - ت : خوش طلبست
( 18 ) - ذ : اسلام شرع