گر شناسى مقدم از تالى * نيست اينجا ز حيلتى خالى « 1 »
فحل بودست در همه احوال * چه بافعال دين چه در اقوال
در رضا دين بنفس نسپارد * خشم را در نهاد نگذارد
هست « 2 » چون حوض كوثر از انعام * مشرب عذب او ز زحمت « 3 » عام
اهل دين را معين و دلسوز اوست « 4 » * مفتى شرق و غرب امروز اوست « 10 »
زين جهان « 5 » از پى سراى معاد * شده مشغول در كشيدن زاد
تا عنان چون بدان جهان تابد * عاقبت را چو نام خود يابد
متناسب نهاد او با حلم * متشابه سواد او با علم
چون قدر در سخا ريا نكند * چون قضا در عطا خطا نكند
هرچه « 6 » اندر نقاب قوّت بود * خاطرش را خرد بفعل نمود
راى بيدارش از طريق صواب * يك جهان خصم را كند در خواب
فضل را بحر « 7 » بود و عزّ را كان * شرع را دايه بود و دين را جان
روى او چون ز راى او بفروخت * آفتابى به آفتاب « 8 » آموخت
همچو اقبالش از دو عالم جاى * لا جرم هست پير ملك « 9 » خداى
دل او همچو موى اوست سپيد * باد در باغ شرع تا جاويد
در مدح اقضى القضاة نجم الدين ابو المعالى بن يوسف بن احمد الحدادى « 10 »
نام او در عمل صحيح الجهد * لقبش در وفا كريم العهد
هامش
( 1 ) - ب : اينجا ز حيلتى ، م : جاه حيلتى
( 2 ) - ب : هست ، م : دور
( 3 ) - كم : زحمت ، م : رحمت
( 4 ) - م : است ، ت : اوست
( 5 ) - چ : زين سراى
( 6 ) - چ : هركه
( 7 ) - م : فخر ، ب : بحر
( 8 ) - ب : به آفتاب ، م : در آفتاب
( 9 ) - و : مرد دين ، ب : سر ملك ، ت : سر دين ، ض : پير دين
( 10 ) - ب : كريم العهد عز الدين يوسف : ذ : اقضى القضاة نجم الدين ابو المعالى يوسف بن احمد الحدادى ، چ :
ابو المعالى يوسف بن محمد الجرادى ، ى : ابى المعالى بن يوسف الحدادى