گر ز حشر است هركسى را بيم * وز مكافات و از عذاب اليم
او بود ايمن از همه نكبات * نبود در فريق « 1 » حشر قضات
مهتر خلق و سيد « 2 » سادات « 3 » * گفت باشند « 4 » از سه نوع قضات
دو بود هالك و يكى ناجى * مژده كاندر بهشت با تاجى
آنكه نارد چنو « 5 » صنايع دهر * نيز در هيچ شهر قاضى شهر
علم دين تا به دو سپرد قضا « 6 » * جهل رحلت گزيد « 7 » سوى فنا
پيشش آن سر كه در خزينه بود * چون چراغ اندر آبگينه بود
اندرين حضرت بزرگ چو جان * معنى او پديد و او پنهان
جان او را براى عالم غيب * كرده خالى ز رسم و سيرت عيب
كرده « 8 » پاك از ميان « 9 » جمع امم * صفوت او كدورت از عالم
تازه كرده ز بهر يزدان را * جان بىعقل و عقل بىجان را
نظرش همچو جان پاك مسيح * بوده در شرح علم و شرع « 10 » فصيح
كرده دست عنايت « 11 » دينش * متحلّى به عقد « 12 » تمكينش
شمع دين صورت و بصيرت او * عقل جان سيرت و سريرت او
گاه فتوى چو كلك بردارد * چتر حق بر فراز سر دارد
بىحقيقت قلم نگيرد هيچ * تو ز باد هوا نواله مپيچ
نه به كس ميل و نه ز كسب « 13 » ملول * چون پيمبر بعلم دين مشغول
زان بيهوده مىنپردازد « 14 » * كه همى شغل آخرت سازد
بينى ار هيچ چشم جان و خرد * بگشائى كه تا به دو « 15 » نگرد
هامش
( 1 ) - ل : در فريق و
( 2 ) - م : خلق سيد
( 3 ) - ب : السادات
( 4 ) - ل : گفت باشد ، چ : گفته باشند
( 5 ) - ذ : او
( 6 ) - ت : قضا ، م : بقاء
( 7 ) - م : حمل رحلت كشيد ، چ : جهل خلوت گزيد ، ب : جهل رحلت گزيد
( 8 ) - م : كرد ، ب : كرده
( 9 ) - ذ : پاك از براى
( 10 ) - چ : شرع علم ، كمعلم : شرع ، م : علم و شرع
( 11 ) - ل : عنايت و
( 12 ) - ل : به عقد و ، كم : به عقد
( 13 ) - ل : بكسب
( 14 ) - چ : به بيهودهء نپردازد
( 15 ) - ل : تا درو