هر سخن كز زبان « 1 » شاه آمد * در دل خواجهاش پناه آمد
گشته « 2 » اسرار ملك معلومش * سرّ سلطان بجمله مفهومش
جود او را كرانه پيدا « 3 » نيست * چون سخايش سحاب و دريا نيست
باد لطفش بزيده بر كشور * نار عنفش بحار « 4 » كرده شرر
كف او « 5 » بر سحاب رجحان كرد * بحر را صد هزار تاوان كرد
چرخ را نسبت ويست قديم « 6 » * دهر « 7 » را هيبت ويست عظيم
نيست در مملكت چنو يك تن * گاه تدبير و راى و گاه سخن
واقف راز شهريار بدل * در دلش راز مملكت حاصل
سال و ماه از شد آمد « 8 » زوّار * چون حرم گشته بر صغار و كبار
همه با كام دل قرين گشته * همه با ساز و اسب و زين گشته
حزم او همچو خط او ز جلال * سحر او همچو مال اوست حلال
گر به كار افكند نهان را او « 9 » * مايه بخشد همه جهان را او « 10 »
علم ظاهر چو خنده كرده عيان * سرّ باطن چو غمزه گفته « 11 » نهان
خط او شكل زلف حور بود * هرچه عيبست ازو نفور بود
نور رويش حديقهء حذقست « 12 » * خط خطش حظيرهء صدقست
خط او « 13 » خطهء معانى بكر * نام او نامهء مبانى ذكر
قلمش چون معانى انگيزد * نقشبند معالى آميزد « 14 »
خط و معنى وى ز « 15 » ظلمت و نور * هست چون زلف حور بر رخ « 16 » حور
هر سوادى ازو بياض ملك « 17 » * هر بياضى ازو سواد فلك « 18 »
هامش
( 1 ) - چ : دهان
( 2 ) - ب : گشته ، م : گشت
( 3 ) - چ : اگر نه پيدا
( 4 ) - م : بخار ، ض : بحار
( 5 ) - چ : گفت او
( 6 ) - ب : نيست چون راز شاه كوه جسيم ، چ : نيست چون راى شاه . . .
( 7 ) - ب : مهر را
( 8 ) - ذ : از شد آمد ، م : بر شد آمد ، چ : مه از شد آمد
( 9 ) - ب : او كند نهان او را ، ب : كه به كار افكند . . .
( 10 ) - ب : جهان او را
( 11 ) - ب : كرده
( 12 ) - ب : حدق است
( 13 ) - م : اوى
( 14 ) - پ : معانى انگيزد ، ل : معانى آميزد
( 15 ) - چ : خط او معنى وز
( 16 ) - ل : در رخ
( 17 ) - ب : بياض فلك
( 18 ) - ب : رياض ملك