تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 614

مساهمون:

ص٦١٤
هر سخن كز زبان « 1 » شاه آمد * در دل خواجه‌اش پناه آمد گشته « 2 » اسرار ملك معلومش * سرّ سلطان بجمله مفهومش جود او را كرانه پيدا « 3 » نيست * چون سخايش سحاب و دريا نيست باد لطفش بزيده بر كشور * نار عنفش بحار « 4 » كرده شرر كف او « 5 » بر سحاب رجحان كرد * بحر را صد هزار تاوان كرد چرخ را نسبت ويست قديم « 6 » * دهر « 7 » را هيبت ويست عظيم نيست در مملكت چنو يك تن * گاه تدبير و راى و گاه سخن واقف راز شهريار بدل * در دلش راز مملكت حاصل سال و ماه از شد آمد « 8 » زوّار * چون حرم گشته بر صغار و كبار همه با كام دل قرين گشته * همه با ساز و اسب و زين گشته حزم او همچو خط او ز جلال * سحر او همچو مال اوست حلال گر به كار افكند نهان را او « 9 » * مايه بخشد همه جهان را او « 10 » علم ظاهر چو خنده كرده عيان * سرّ باطن چو غمزه گفته « 11 » نهان خط او شكل زلف حور بود * هرچه عيبست ازو نفور بود نور رويش حديقهء حذقست « 12 » * خط خطش حظيرهء صدقست خط او « 13 » خطهء معانى بكر * نام او نامهء مبانى ذكر قلمش چون معانى انگيزد * نقشبند معالى آميزد « 14 » خط و معنى وى ز « 15 » ظلمت و نور * هست چون زلف حور بر رخ « 16 » حور هر سوادى ازو بياض ملك « 17 » * هر بياضى ازو سواد فلك « 18 »
هامش
( 1 ) - چ : دهان ( 2 ) - ب : گشته ، م : گشت ( 3 ) - چ : اگر نه پيدا ( 4 ) - م : بخار ، ض : بحار ( 5 ) - چ : گفت او ( 6 ) - ب : نيست چون راز شاه كوه جسيم ، چ : نيست چون راى شاه . . . ( 7 ) - ب : مهر را ( 8 ) - ذ : از شد آمد ، م : بر شد آمد ، چ : مه از شد آمد ( 9 ) - ب : او كند نهان او را ، ب : كه به كار افكند . . . ( 10 ) - ب : جهان او را ( 11 ) - ب : كرده ( 12 ) - ب : حدق است ( 13 ) - م : اوى ( 14 ) - پ : معانى انگيزد ، ل : معانى آميزد ( 15 ) - چ : خط او معنى وز ( 16 ) - ل : در رخ ( 17 ) - ب : بياض فلك ( 18 ) - ب : رياض ملك