دوستان را كند دو رخ « 1 » چون لعل * دشمنان را كند سياه چو « 2 » نعل
انده دشمن است و شادى دوست * خير و شر بسته در زبانهء « 3 » اوست
شب آبستنست خامهء او * گشت مضمر ز فتحنامهء « 4 » او
زان زبان سياه و شخص سپيد * گشته دشمن ز جان خود نوميد
تن سپيد « 5 » و سياه منقارش * همهساله غذا شده « 6 » قارش
در شود هر زمان ببحر سياه * بركشد در ز بهر تاج و كلاه « 7 »
هست همواره با دل بيدار * در همه كار عاقل و هشيار « 8 »
مال دنيا اگر ورا باشد * همه بر زائرانش بر پا شد
چيز را در دلش نماند محل * زان ورا نيست در زمانه « 9 » بدل
گرچه رنگش گناه « 10 » را ماند * به گه سير ماه را ماند
ساعتى با دلش چو رهبر شد * سايهبان زمانه جانور شد
خيمهء عمر او هزار طناب * ماه خيمهاش برابر مهتاب
تا ورا شاه شرق تمكين داد * ملك را صد هزار تزيين داد
كار ملكت « 11 » به كاردان فرمود * لا جرم رونق دول بفزود « 12 »
چيست بهتر در اين جهان جهان * مرد را كار و كار را مردان
اين هم از بخت شاه مشرق بود * كه به دو رونق عمل بفزود « 13 »
لا جرم عالمى برآسودند * بحيات « 14 » و بمال برسودند
كه « 15 » كسى را گماشت شه بجهان « 16 » * كه نخواهد به هيچ خلق « 17 » زيان
هامش
( 1 ) - ب : دوستان را دو رخ كند
( 2 ) - ب : سيه كند چون ، كم : كند چو سايهء
( 3 ) - م : در زمانهء ، ب : در زبانهء
( 4 ) - ب : گشته حامل ز فتحنامهء ، چ : گشته مضر ز فتحنامهء
( 5 ) - ل : سفيد
( 6 ) - ل : غذى شده ، چ : غذاى شد
( 7 ) - چ : تاج و كلاه ، م : تاج كلاه
( 8 ) - ذ : عاقل هشيار
( 9 ) - م : در زمانه نيست
( 10 ) - چ : كناره را
( 11 ) - چ : دولت
( 12 ) - م : لا جرم رونق دولت فرمود ، ت : كه به دو رونق دول بفزود
( 13 ) - ب : دول بفزود
( 14 ) - ب : بحيات ، م : به حياط
( 15 ) - ذ : گر
( 16 ) - ب : شه بجهان ، م : شاه جهان
( 17 ) - ب : همى بخلق