با خطش خط خازن و بوّاب * همچو با آب صافيست سراب « 1 »
انس روحست نقطهاى خطش * چون گشاد « 2 » از رخ درر سقطش « 3 »
چشم بد دور سخت با معنيست * همچو از تنگ خامهء « 4 » مانيست
لفظ و معنى به يكدگر جفتست * زان خرد بر خطش برآشفتست « 5 »
شود آنگه كه او گرفت قلم * تارك عرش پيش او چو قدم « 6 »
كاغذ نامه همچو روضهء نور * صورت حرف زلف بر رخ حور
در بلاغت ز سرعت قلمش * آب آتشفروز گشت دمش
باد بىبد نتيجهء دل اوست * داد بىدد دريچهء « 7 » دل اوست
دين و دنيى مسلم دم « 8 » اوست * زانكه دل كعبهء معظّم اوست
صادر و وارد عطاجويان * گشته از هر سوئى به دو پويان
عالمى از عطاش « 9 » آسوده * يافته هرچه در دلش بوده
حرمش همچو كعبه محترمست * خانهء او ز كعبه خود چه كم است
صدف درّ « 10 » علم يزدانى * دلش اندر ره مسلمانى
در ميان حريم حرمت او * از براى فزود حشمت « 11 » او
دست او با قلم چو يار شود * بر معانى سخن سوار شود
آب و لؤلؤ « 12 » و جان صفاوت اوست * ابر و دريا و كان سخاوت اوست
شاه را گاه سر « 13 » معتمد اوست * در همه كارها ورا مدد اوست
صاحب سرّ خسرو و شاهست « 14 » * زان ز اسرار ملكش آگاهست « 15 »
هامش
( 1 ) - ب : سراب ، م : شراب
( 2 ) - چ : چون كشاب
( 3 ) - ب : درر سقطش ، م : در سفطش
( 4 ) - چ : ار تنگ خامهء ، ذ : ارژنگ و خانهء
( 5 ) - ب :زان خرد بر خطش بياشفتست * كه معانى و لفظ چون جفتست( 6 ) - ب : قدم ، م : قلم
( 7 ) - ض : درد رنجهء ، م : در دريچهء
( 8 ) - ل : دم م : دل ؟
( 9 ) - ل : عطايش
( 10 ) - ب : صدف در ، م : صف در راه
( 11 ) - ب : فزود حشمت ، م : نعمت
( 12 ) - پ : آب لؤلؤ
( 13 ) - ب : گاه سر ، م : گاه سير
( 14 ) - ب : آن شاهست ، ذ : خسرو و شاهست ، م : خسرو شاهيست
( 15 ) - ب : آگاهست ، م : آگاهيست