كآنچه « 1 » دارد ز خلق او اطراف * آهوى چين ندارد اندر ناف
روح ديدار و عقل گفتارست * دولت ايثار و ملت « 2 » آثارست
فضل او در زمان چنان « 3 » فاشست * كه ادب بر درش چو فرّاشست
از پى جاه و خدمت سلطان * نه براى فلانك و به همان
قبلهء فاضلان ستانهء اوست * سرمهء عقل گرد خانهء اوست
مال خود چون خيال بگذارد * و آن سلطان چو جان نگه دارد
صورتش ابتداى قوّت روح * سيرتش انتهاى سورهء نوح
كرده از بهر حق بكرد و بگفت * عادتش عدت وفا « 4 » را جفت
در ره شاكرى « 5 » فريشتهوش * راست محنت كن « 6 » است و محنتكش
پيش او از براى سود و زيان * صد هزاران دلست و يك فرمان
همچو عقل از كى و كه « 7 » و چه و چون * فكرتش پى برد درون و برون
از پى آفتاب دهرآراى * زو برد مشترى اصابت راى
راى او قطب دولت مردان * ملك و دين گرد راى او گردان
همچو عقل از وراى چرخ كبود * ديده نابوده « 8 » هرچه خواهد بود
پيش رايش نماند پوشيده * بر فلك هيچ روى پوشيده
فهمش از جام جم نيايد كم * كه همه بودنى « 9 » بديد چو جم
دل او از براى به دانى « 10 » * هست مشكات « 11 » نور ربّانى « 12 »
اثر لطف او چو آب زلال * خاكروب درش اثير جلال
نيست در كارگاه صنع خداى * كار بندى چو خواجه كارگشاى
چون سرانگشت « 13 » او قلم گيرد * چار طبع عدو الم گيرد
هامش
( 1 ) - ذ : كآنكه
( 2 ) - ب : ملت ، م : وصلت
( 3 ) - ب : در جهان جان ، ذ : در جهان چنان ، كم : اصل او در زمان ، چنان
( 4 ) - ب : عدت وفا ، م : عدت و وفا
( 5 ) - ل : چاكرى
( 6 ) - م : منحت كن ب : محنتكش
( 7 ) - ب : آگه از كه و ، ذ : آگه از كى و ، ض : از كه و مه چه
( 8 ) - م : تا بوده ، ذ : ناديده ، ب : نابوده
( 9 ) - ل : ديدنى
( 10 ) - ل : حق دانى ، ب : بهدانى
( 11 ) - ب : مشكات ، م : مشكات
( 12 ) - ذ : روح ربانى ، چ : نور يزدانى
( 13 ) - م : سه انگشت