در ورع همچو شبلى « 1 » صوفى * در نكت بو حنيفهء كوفى
در حفاظ وفا يگانه شدست * اختيار همه زمانه شدست
عيش عالم به دو شده « 2 » تازه * هنر او گذشت از اندازه
شهريارى تنى شد « 3 » او جانست * انس و جن مرورا به فرمانست
روز و شب در صلاح كار جهان * سال و مه زو بود قرار جهان
قبلهء دانش است و جان شريف « 4 » * كس چنو نيست بردبار و لطيف « 5 »
در زمانه به خط چنو كس نيست * با خطش خط مقله جز خس نيست
خواجهء خواجگان هفت اقليم « 6 » * كرده سلطان جهان به دو « 7 » تسليم
پادشاهان زوى كله يابند * بىرهان از لقاش ره يابند
همچو گردون همى كله بخشد * عفو بستاند و گنه بخشد
از هنر تاج گشته بر وزرا * در او مأمن « 8 » همه فضلا
تا كه بنشست خواجه در بالش « 9 » * بالش آمد ز ناز در بالش
شهر غزنين چه كرده بود از داد * كه ورا زين صفت وزيرى داد
زين سپس « 10 » اهل غزنى « 11 » از غم و رنج * رسته گشت و نشست « 12 » بر سر گنج
آن كز اندوه فقر مىبگريست * غم فراموش كرد و شاد بزيست
چون خدا راه حكم « 13 » بگشايد * حكمت خود بخلق بنمايد
زين صفت پيشكار « 14 » بنشاند * كار عالم « 15 » به حكم او راند
شاه بهرام شاه و خواجه وزير * برخى اين چنين نكوتقدير
هامش
( 1 ) - م : شبلى ، چ : شافعى
( 2 ) - ب : شده ، م : بود
( 3 ) - ل : شهريارى تنى شد ، ب : شهريار تن است و ، م : شهر غزنى تنى شد
( 4 ) - پ : ملت دانشست و جان لطيف
( 5 ) - چ : بردبار ظريف ، چ : كه چنو نيست هيچ شخص لطيف ، ب : كه چنو نيست هيچ خلق ظريف
( 6 ) - م : به هفت اقليم
( 7 ) - ذ : كرد سلطان به دو جهان
( 8 ) - ب : در او مأمن ، م : در مأمن از او
( 9 ) - ض : بر بالش
( 10 ) - ذ : سبب
( 11 ) - ل : غزنين
( 12 ) - چ : نشسته
( 13 ) - ب : حكم ، م : حلم
( 14 ) - ب : پيشكار ، م : پيشگاه
( 15 ) - ذ : گيتى