شاه با عدل و خواجه با انصاف * نيست اين امن و ايمنى ز گزاف « 1 »
هركجا عدل و امن « 2 » روى نمود * خلق را رأفت « 3 » و خوشى آسود
ظن چه دارى كه اينچنين بنياد * شاه بهرام شه به هرزه « 4 » نهاد
چشم بد دور باد از اين سلطان * كه جهان را بعدل داد امان
خواجه را بر ممالكش بگماشت * كه به دو دين و شرع سر بفراشت
بر خلايق شده مبارك پى * خواجگان پيش وى شده لاشى
در محاسن به كار دو جهانى * چون محاسن سپيد و نورانى
تا جهانست شادمانه زياد * جان او جفت رنج و درد « 5 » مباد
تا جهانست باد دلشادان * كه جهانيست از وى « 6 » آبادان
بر كه بر جان و خاندانش باد * جان ما جمله در امانش باد
در مدح نظام الملك ابو نصر محمد بن عبد الحميد المستوفى « 7 »
خواجه بو نصر نائب دستور « 8 » * چشم بد زان جمال و دانش « 9 » دور
خلق او هست بىريا و نفاق * خلق او « 10 » هست بىخلاف و شقاق
هم نكوخلق و هم نكوگفتار « 11 » * هم نكوخط و هم نكوديدار
آنچه گوش از كمال « 12 » خواجه شنيد * چشم از او صد هزار چندان ديد
جان و دل را حديقه و مونس « 13 » * عقل و گل را شمامه و مجلس « 14 »
هامش
( 1 ) - چ : به گزاف
( 2 ) - ل : امن و عدل
( 3 ) - ذ : راحت ، كم : الفت
( 4 ) - ب : شاه بهرام شه به هرزه ، م : بهرام شاه هرزه
( 5 ) - ل : درد و رنج
( 6 ) - ب : كه جهان از ويست
( 7 ) - چ : السيد نظام الدين تاج الخواص ابى نصر محمد بن محمد بن عبد الحميد بن عبد الصمد المستوفى ، ذ : الصدر جمال الدين تاج الخواص ابو نصر محمد بن عبد الحميد المستوفى و يقول منه ، ل : صاحب اجل نظام الملك جمال الدولة و الدين ابى نصر محمد بن عبد الحميد المستوفى ، كم : ب : الاجل نظام الدين تاج - الخواص ابى نصر محمد بن محمد المستوفى
( 8 ) - ت : و دستور
( 9 ) - ل : جمال و دانش ، م : جمال دانش ، ب : جمال جانش
( 10 ) - ت : لطف او
( 11 ) - ض : نكوكردار
( 12 ) - ل : كلام
( 13 ) - ب : حديقهء مونس
( 14 ) - ب : عقل كل را شمامهء مجلس