اى بهى طلعت بهارفشان « 1 » * وى قوى طالع قوىفرمان « 2 »
دست جود تو در شب ديجور * پايدارست تا بروز نشور
زانكه تا خلق را خبر « 3 » باشد * شام بر دشمنت سحر « 4 » باشد
منتهاى بدى منى داند « 5 » * برترى در فروتنى داند « 6 »
نخوتش هرچه كم به نيروتر * قدرتش هرچه بيش خوشخوتر
همه رويش بعدل و « 7 » دين باشد * در امارت « 8 » عمارت اين باشد
دارد از يادكرد منّت عار « 9 » * اينت نيكى « 10 » كن فرامش كار
بذل او « 11 » بربگير « 12 » مقصور است * لفظ او از چنين كنم « 13 » دور است
بوسه جاى سر و « 14 » كله پايش * مرجع آفتاب و مه رايش « 15 »
خانهء اوست خانهء شاهى * خانهء مشترى بود ماهى
بندگانند شاه و « 16 » يزدان را * بندهتر « 17 » پادشاه كيهان را
شاه را چشم از او شده روشن * رام او شد زمانهء توسن
اين چنين ارج و اين « 18 » چنين تعظيم * برسد « 19 » حكم او به هفت اقليم
جود او شكر را كند زنده * جاه او خلق را كند بنده
باد « 20 » هر دم براى مقصودش * شكّر شكر بر سر جودش « 21 »
يا رب او را براى خوشنفسان * به قصاراى آرزو « 22 » برسان
سخنى « 23 » گفتم از ثناى امير * آمد اكنون گه دعاى « 24 » وزير
هامش
( 1 ) - ب : فشان ، م : نشان
( 2 ) - ب : قوى فرمان ، م : قوى ايمان
( 3 ) - ذ : آنكه تا خلق را كرم
( 4 ) - ذ : ظلم
( 5 ) - ب : دارد ، س : دارند ، ل : هفتهاى بدى متى داند
( 6 ) - ب : دارد ، س : بر فروتنى داند
( 7 ) - ب : همه عدلش براى
( 8 ) - س : در رعايت
( 9 ) - ل : منت و عار
( 10 ) - ب : نيكو
( 11 ) - ض : ياد او ، كم : لفظ او
( 12 ) - ب : از مگير ، س ، م : بربگير
( 13 ) - س : لطف او از چنين كنم ، كم : از چنين گنه
( 14 ) - ب : جاى سرو ، م : جاى سر
( 15 ) - ب : رايش ، م : رائش
( 16 ) - س : خلق ، ل : شاه و ، م : شاه
( 17 ) - س : بندهتر ، م : بنده او
( 18 ) - ب : ارج و اين ، ل : روى و اين ، م : روح وين
( 19 ) - ب : برسد ، م : بر سر
( 20 ) - ب : باد ، م : باز
( 21 ) - ذ : يا رب او را براى محمودش
( 22 ) - كم : به همه آرزوى دل
( 23 ) - ل : شمهء ، ت : شمتى
( 24 ) - ذ : ثناى