مردم ديده بىنهان « 1 » بينى * هم بخردى « 2 » كند جهانبينى
نقطهء نه و اين جهان در وى « 3 » * ذرهاى نه « 4 » و آسمان در وى « 5 »
عمر او اندك و خرد بسيار * همچو چشم خرد شده بيدار
گرچه بسيار سال و مه نشمرد « 6 » * نبود هيچ طفل بخرد خرد
ديده از ديدهء پسنديده « 7 » * همه كشور « 8 » چو مردم « 9 » ديده
جرم او خرد بود چون اكسير * باز معنى بزرگ و قدر « 10 » خطير
فكرت او « 11 » بخشندى و بخشم « 12 » * اندك و دوربين چو مردم « 13 » چشم
دولت از بهر مير دولتشاه * جامه از مهر كرد و خانه « 14 » ز ماه
فلك از بهر خدمت در اوى « 15 » * گشته « 16 » مانند تاج افسر اوى « 17 »
چون توانست بندگى « 18 » كردن * پس بدانست بندهپروردن
چون پيمبر « 19 » بيثرب افتاده * آمده « 20 » باز و مكه بگشاده
بوده خوب و نسيب « 21 » چون يوسف * هم به طفلى غريب چون يوسف
مايهء « 22 » روح صورت خوبش * او چو يوسف پدر چو يعقوبش
از درون هم چراغ و هم مونس * وز برون هم شمامه « 23 » هم مجلس
بوده بحر كفايتش ز صفا * بوده برّ درايتش « 24 » ز وفا
آن يكى پرجواهر « 25 » احسان * و آن دگر « 26 » پربواهر برهان
هامش
( 1 ) - ل : بىجهان
( 2 ) - ب : هم ز خردى ، ل : هم بخوردى ، ض : ز خوردى
( 3 ) - ب : نقطهء نى و اين جهان به روى
( 4 ) - س : ذرهء نى ، م : ذروهء
( 5 ) - نه ، س : به روى
( 6 ) - ب : برنشمرد
( 7 ) - ب : ديدهء پسنديده ، س : ديده و پسنديده
( 8 ) - س : همه گيتى ، ب : همچو گيتى
( 9 ) - ذ : چه مردم
( 10 ) - س : گاه معنى بزرگ قدر و
( 11 ) - چ : نگه او ، م : نكت او ، س : فكرت
( 12 ) - م : بخشندى بخشم ، س : بخشندى و بخشم
( 13 ) - ض : همچو قدر نظاره مردم
( 14 ) - ل : خانه ، م : خامه
( 15 ) - ب : در او
( 16 ) - م : گشت
( 17 ) - م : تاج و افسر او ، ب : افسر او
( 18 ) - چ : بدانست مردمى ، س : بدانست بندگى
( 19 ) - ب : پيمبر ، م : پيامبر
( 20 ) - ب : و آمده
( 21 ) - س : بندهء خود نسيب ، ل : بوده خوب نسيب ، م : بوده خوب و نسيب ، چ : بودهء خود نسيب ، ذ : بوده خوب و نشيب
( 22 ) - ذ : سايهء
( 23 ) - ل : شماره
( 24 ) - ت : در درايتش
( 25 ) - ب : اين يكى پر ز جوهر
( 26 ) - ب : و ان دگر ، م ، و آن يكى