روى و خويش « 1 » چنان ملك دل ساز * خلق نيكوش منهى غماز « 2 »
از برون گرچه نعت « 3 » خون دارد * مشك غماز اندرون دارد
در كفش « 4 » چون سنان كمر بندد * خون همىريزد « 5 » و همىخندد
گر گريزد ز زشت و از نيكو * بوى خلقش بگويد « 6 » اينك او
خلق او گوئى از پى دل و دين * باد زد « 7 » كاروان خلخ و چين
خلق او را كه گوئى « 8 » از پى دل « 9 » * بنده گل شد چو بردميد از گل « 10 »
دلش از باغ آن جهانى به * خلقش از آب « 11 » زندگانى به
عزم و حزمش ازل فريب چو صدق * خلق و خلقش ابد شكيب چو عشق « 12 »
آخر از برگ « 13 » سوسن و گلزار * بينوا كى بود نسيم بهار
تا چو خورشيد بر دو عالم تافت * هر دو عالم به خدمتش « 14 » بشتافت
صفت شيد « 15 » در دو ابرو « 16 » داشت * قوّت شير در دو بازو « 17 » داشت
چشم دولت به دو شده است قرير * شاهى او همىكند تقرير « 18 »
اوست اكنون « 19 » سلالهء شاهى * دولت او را گزيده « 20 » همراهى
زور و زر بهر خلق دار نبيل « 21 » * گل نباشد به رنگ و بوى بخيل
عقل او در سحرگه فضلا * آفتابيست در شب عقلا
عدل او در ولايت تيمار * چون نسيم سحر بفصل بهار
برگرفت از عطا و عدل و محل « 22 » * گفتوگو از ميان عمر و اجل « 23 »
هامش
( 1 ) - پ : روى خويش ، ت : روى خوبش ، م : روى و خويش
( 2 ) - ب : منهى غماز ، م : منهى و غماز
( 3 ) - نقب
( 4 ) - ب : در غمش
( 5 ) - چ : خون همىگريد
( 6 ) - و : ببيند
( 7 ) - ب : با دزد ، ل : باززد ، م : تا دزد
( 8 ) - چ : چو گوئى
( 9 ) - ب : خلق او را ز بهر راحت دل
( 10 ) - ذ : شده چو بر رگ گل
( 11 ) - ذ : خلق او ز اب
( 12 ) - چ : چو حدق
( 13 ) - ل : از بهر
( 14 ) - ب : به درگهش
( 15 ) - ب : شرم ى : شير
( 16 ) - م : ابروى
( 17 ) - م : به روى
( 18 ) - م : تقدير
( 19 ) - ب : اكنون ، م : امرو
( 20 ) - ب : گزيده ، م : گزيد
( 21 ) - ب : بهر شاه دارد پيل ، ل : زور و فر بهر خلق دارد پيل
( 22 ) - ب : عدل محل
( 23 ) - ذ : عز و جلّ