لطف او « 1 » هفتخوان اسرافيل * قهر او چارميخ عزرائيل
دست زادش بجود پيوستن * فارغ است از گشادن و بستن
پرگهر همچو گوش و گردن كان * آب ظرفش ز روى و موى « 2 » چكان
چون نمايد بروح صورت راز * چون زند بر فلك بخشم آواز « 3 »
گرچه چشمست چرخ چون عبهر * گوش گردد « 4 » همه چو سيسنبر
چشم گوشست بهر آوازش « 5 » * گوش چشم است از پى ارزش « 6 »
گرچه با قامت كشيده رود * عقل در راه او بديده « 7 » رود
ور ببيند « 8 » جمال او را حور * از رياض دل و حياض حبور « 9 »
كند از بهر زينت « 10 » جاهش * پردهدارى خاك درگاهش
خرد و جان و طبع « 11 » در فرمان * اين سه جويد همى ز عفوش امان
تا چه فرمايد آن سپهر سرور * چو گشايد « 12 » ز روى پردهء نور
بارهء بخت او چو رخش قدر * هرگز او در نيايد اندر سر « 13 »
گردن گرد نان بطوق سخاش * خوش بود بسته بهر جود و عطاش
فلكى گرد نيك و بد مىگرد * چون شدى « 14 » قطب گرد خود مىگرد
پدرى كو چنين « 15 » پسر دارد * جفت جان ديدهء بسر دارد
هركجا آفتاب و در باشد * در و بام از نظاره پر باشد « 16 »
اى امير بلندپايه چو مهر * همره عمر تست دور سپهر
نفخ صورست از تو جود و كرم * دست بذل تو كور و مرده درم « 17 »
هامش
( 1 ) - ب : گاه او ، چ : راه او
( 2 ) - ل : ز روى موى
( 3 ) - ل : به چشم آواز
( 4 ) - چ : گوش و گردن
( 5 ) - ب : بهر آوازش ، م : از پى رازش
( 6 ) - ب : از پى ورازش ، م : بهر آوازش
( 7 ) - م : بديد
( 8 ) - ب : گر ببيند
( 9 ) - ب : حبور ، م : حيور ، ذ : دل حياض حبور
( 10 ) - ذ : رتبت ، ب : زينت و
( 11 ) - ذ : جان طبع
( 12 ) - ب : چون گشايد
( 13 ) - ب : اندر نيايد او بر سر ، ض : از دم نيايد اندر سر
( 14 ) - ت : شوى
( 15 ) - ى : كآنچنان ، ت : گر چنان
( 16 ) - اين بيت در نسخهء - م : بدين صورت آمده :جفت جان تا چو تو سپر دارد * در و بام از نظاره بردارد( 17 ) - ل : دست جور كور و مرده درم ، م : دست بذل تو كور كور مردهء نم