همچو خورشيد باش روشنروى * عالمآراى و پادشاهى جوى
آفريننده باد يار ترا * كآفريد او بزرگوار ترا
ستايش امير جلال الدولة ابو الفتح دولتشاه بن بهرام شاه ابن مسعود انار الله براهينهم
تا دل و دولتست و بينائى * جود و فرهنگ و هنگ و والائى
باد بر دولت دو عالم شاه * شاه و فرزند « 1 » شاه دولتشاه
آنكه « 2 » در روى « 3 » اوست فرّ ملوك * از پىجوى اوست جرّ « 4 » ملوك
آن چو خورشيد « 5 » چرخ را درخورد « 6 » * و آن چو بدر فلك سفر پرورد « 7 »
از پى قهر خويش « 8 » و بدخواهان * بندهء شاه و خواجهء « 9 » شاهان
خامش و عادل و بهى چو ملك * هشتم هفت پادشاه « 10 » فلك
رنج ديده چو يوسف از پس ناز « 11 » * در غريبى و پادشا « 12 » شده باز
چون سياوش رفته زافت نو « 13 » * وامده « 14 » باز همچو كيخسرو
همچو يوسف بروز طفلى شاه * قهر پرورده « 15 » گشته از پى گاه « 16 »
گرچه از غش « 17 » نبود آلوده * بوتهء غربتش بپالوده « 18 »
بود « 19 » شاه غريب « 20 » همچون جم * بود « 19 » خرد « 21 » و بزرگ چون خاتم « 22 »
خرد « 23 » جرم و بزرگ فرمان بود * راست چون خاتم سليمان بود
خرد بود « 24 » و جهان فراوان ديد * مردم ديده بود از آن آن « 25 » ديد
هامش
( 1 ) - س : شاه فرزند
( 2 ) - ل : زانكه
( 3 ) - ت : از روى
( 4 ) - ب : وز تحرى اوست جر ، ل : وز پى جر اوست جر ، ض : وز پى حرز اوست حرز
( 5 ) - س : خرشيد
( 6 ) - س : درخورد ، م : درخور
( 7 ) - س : پرورد ، م : درخور
( 8 ) - ب : از پى قهر خويش و ، س : از پى خويش قهر ، ذ : آنچه خرشيد قهر
( 9 ) - ب : شاه خواجه و
( 10 ) - چ : هشتم پادشاه هفت
( 11 ) - ب : از پى نار
( 12 ) - س : پادشا ، م : پادشه
( 13 ) - ب : زافت زو ، ل : زافت نو
( 14 ) - م : آمده
( 15 ) - ب : رنج پرورد
( 16 ) - ذ : از پى جاه
( 17 ) - ب : ارزغش ، كم : شرعش
( 18 ) - ب : بيالوده
( 19 ) - س : بود ، م : بوده
( 20 ) - ذ : شاه و ، م : شاه غريب
( 21 ) - ب : خورد
( 22 ) - چ : بزرگ را خاتم
( 23 ) - ب : خورد
( 24 ) - س : فرد ديده ، چ : خرد ديده ، ب : خورد بود
( 25 ) - س : از او آن