جام بر كف بسان ناهيدند * تيغ در دست همچو خورشيدند
به گه بزم همچو شمس و قمر * به گه رزم شير شرزهء نر
زنگيانى كه پاسبان تواند * وز تفاخر « 1 » بر آسمان تواند
گر سياهند « 2 » و گرچه كين دارند * راى زى نظم ملك « 3 » و دين دارند
همه بر پردلند همچو انار « 4 » * همه قد پر ز پنجه همچو چنار « 5 »
بر ولى سعد « 6 » و بر عدو شومند * خصم را سنگ و دوست را مومند
لشكر از بهر ملك « 7 » و دين بايد « 8 » * خود چنيناند « 9 » وينچنين « 10 » بايد « 8 »
از پى قهر دشمن و بدخواه « 11 » * گرد « 12 » بستان ملك شاهنشاه
خيمها « 13 » در ممالك « 14 » فلكند * ديوبندان چو لشكر « 15 » ملكند
ملكى كو « 16 » مسيح پى باشد * جز ملك لشكريش كى باشد
شاد باش اى گزيده شاهنشاه * لشكرت چون ستارهاند و تو ماه
گرزها را بتيغ ريزه كنند * تيرها را به تير نيزه « 17 » كنند
جان خصمان ز تيغشان « 18 » بنفير * ملك را همچو تير كرده به تير
چون تنوره به زير اين طارم * همه آهن دهان و آتش دم « 19 »
بركشد عكس تيغشان « 20 » باثر * دلق « 21 » كيمخت كوه را « 22 » از سر
مرگ بازيچه پيش مرديشان * گشته حيران ز همنبرديشان
كرگدن هيبتاند « 23 » و پيلاندام * يافته دين ز تيغشان آرام
قدّشان همچو سرو نورسته « 24 » * جسمشان جمله با غنو رسته « 25 »
هامش
( 1 ) - ب : وز تفاخر ، م : از تفاخر
( 2 ) - ب : گر سياهند ، م : كر سپاهند
( 3 ) - س : زى علم ملك
( 4 ) - س : همچون نار
( 5 ) - ل : خيار
( 6 ) - س : يمن ، م : سعد ، ل : امن
( 7 ) - س : از بهر مال
( 8 ) - ك : باشد
( 9 ) - م : اين چنيناند ، ل : خود چنين است
( 10 ) - پ : اين
( 11 ) - م : دشمن بدخواه
( 12 ) - س : كرد ، م : كرده
( 13 ) - كم : چشمها
( 14 ) - ب : بر ممالك
( 15 ) - ب : ديوبندان و لشكر ، چ : ديوبندان لشكرت
( 16 ) - ل : كان
( 17 ) - س : بتيغ تيره
( 18 ) - ب : ز تيرشان
( 19 ) - ل : همه آتش دهان و آهن دم ، س : دهان آتش دم
( 20 ) - س : تف تيغشان
( 21 ) - س : مغز
( 22 ) - ب : كرگدن
( 23 ) - ض : هبئاتند
( 24 ) - چ : نوجسته
( 25 ) - چ : چشمشان جمله باغ نورسته ، ض : خشمشان جمله با عفو بسته ، م : جمله با غيو رسته