تا نبيند دلش نيارامد * زانكه دل با مراد يار آمد
خواجه اين خرده را مگردانى * خوپذير است نفس انسانى
فى حفظ اسرار الملك و كفايته و كتمانه
با سلاطين چو گفت خواهى راز * وقت آن را بدان چو وقت نماز
كن مراعات شاه بدخو را * چون زن زشت شوى نيكو را
شه چو برداردت فكندش باش * چون ترا خواجه خواند « 1 » بندهش باش
دستت ار داد پايگاه بنه « 2 » * ور ترا سر دهد « 3 » كلاه بنه « 4 »
هر سرى « 5 » كو ز شه كله جويد * پاى خود زان « 6 » ميان ره جويد
پادشاه ار ترا برادر خواند * دان كه در قعر دوزخت بنشاند
چون بگفت اين ملوكوار سخن * پس به خود گفت هوش دار اى تن
در پند و نصحيت پادشاه گويد
همه خلق آنچه ماده و وانچه « 7 » نرند * از درون خازنان يكدگرند
گر دهى « 8 » نيكنيك پيش آرند * ور كنى بد بدى نگهدارند
زانكه از كوزه بهر عادت و خو * بترابد « 9 » گلاب و سركه درو
خويشتن را همى « 10 » نكو خواهى * وز بد ديگران نه آگاهى
تو كه از كرمكى بيازارى * چه كنى با دگر كسى مارى « 11 »
صبر كن بر سفاهت « 12 » جاهل * تا شوى سايس ولايت « 13 » دل
پند عاقل به آخر كارت * كند ار كند « 14 » تيز بازارت
هست پندت « 15 » نگاهدارنده * همچو مى ناخوش و گوارنده
هامش
( 1 ) - ى : خواجه كرد
( 2 ) - ب : بنه ، م : منه
( 3 ) - ر : سر كند
( 4 ) - ى : منه
( 5 ) - ل : هر سر
( 6 ) - ب : خود را
( 7 ) - ب : و آنچه ، م : آنچه
( 8 ) - م : گر دهى ، ر : گر كنى
( 9 ) - ب : بترابد ، م : نترابد
( 10 ) - كم : را همه
( 11 ) - ب : با دگر كس چرا كنى يارى ، م : چه كنى با دگر كسى مارى ، ر : چون كنى با كسى دگر مارى ، س : چون كنى بر دگر كسى مارى
( 12 ) - م : سياست ، س : سفاهت
( 13 ) - س : سايس ولايت ، م : شاد در ولايت ، ر : تا شوى شاه بر ولايت
( 14 ) - ب : ار كند ، ر : از حلم ، ى : ار كند و ، ذ : آن كند
( 15 ) - س : هست بنده ، ب : هست پندت ، چ : هست بندت ، م : هست پند