بود بيران دهى بره اندر * از عمارت درو نمانده اثر
شاه را آبدست حاجت كرد * سوى بيرانه ده ارادت كرد
راند باره در آن ده ويران * چون سوى صيد آهوان شيران
آمد از بارگى فرو چون باد * اسب دربست و بند خويش گشاد
چونكه فارغ شد از مراد برفت * تا به لشكر رود چو باد بتفت
پس چو نزديك باره آمد شاه * سوى ديوار باره كرد نگاه
رخنهاى ديد اندر آن ديوار * خرقهاى اندر آن سياه چو قار
گوشهء خرقه از شكاف بدر * باد مىبرد زير و گاه زبر
سر تازانه خسرو اندر آخت * خرقه زان جايگه برون انداخت
خرقهء كهنه بر زمين افتاد * بود پوسيده بند او بگشاد
پنج دينار بُد در او موزون * مُهر او كرده نام افريدون
شاه از آن گشت شاد و داشت به فال * با همه خسروى و عزّ و جلال
برگرفت و نهاد اندر جيب * زان گرفتنش هيج نامد عيب
سيم را چون خداى كرد عزيز * پس تو لا بد عزيز دارش نيز
مر عزيزى كه يار دارى تو * خوار گردى چو خوار دارى تو
اندر آن جايگاه بيش نماند * باره را برنشست و تيز براند
به سلامت بسوى لشكرگاه * باز شد با مراد خرّم شاه
خواست دينار شاه پنج هزار * كرد با آن دُرست يافته يار
جمله را شه به سائلان بخشيد * از چنان شه چنين طريق سزيد
شاه از آن پس چو زى شكار شدى * هوس آن وطنش يار شدى
اسب راندى در آن خرابه چو باد * كردى آن روزگار و آن زر ياد
هركه او خرّمى ز جائى ديد * طبعش آن جايگاه را بگزيد
چون بدان جايگاه باز رسيد * خرّمى در دلش فراز رسيد
حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 570
مساهمون: سيد محمد تقى مدرس رضوى
ص٥٧٠