آنكه « 1 » دشنام دادت « 2 » از سر خشم * خاك پايش گزين چو سرمهء چشم « 3 »
وانكه بد گفت نيكوئى گويش * ور نجويد ترا تو مىجويش
آنكه زهرت دهد به دو ده قند * وانكه از تو بُرد درو پيوند « 4 »
وانكه سيمت نداد زر بخشش * وانكه پايت بريد سر بخشش
همه را در محلّ خويش بدار * هيچكس را ز خوى بد مازار
تا بوى « 5 » در كنار وصل و فراق * دفترى از مكارم الاخلاق « 6 »
هست در دين و ملك ظلم و محال « 7 » * همچو در جسم و جان و باء و و بال « 8 »
در عدالت و ستم ناكردن
شاه چون بستد از رعيّت نان * نقد شد « 9 » كلّ من عليها فان
از رعيّت شهى كه مايه ربود * بُن ديوار « 10 » كند و بام اندود
نان خشكار را ز من ببرى « 11 » * ميده گردانى و تو « 12 » ميده خورى
برّهء خوان كه وجه بابزنست * از بهاى فروخ « 13 » بيوهزنست
ملك ويران و گنج آبادان * نبود جز طريق بىدادان « 14 »
سخت بيخى « 15 » درخت از بادست * گنج پُرزر ز ملك آبادست
ملكآباد به ز گنج روان * شادى دل ندارد « 16 » ايچ روان
ابر چون زُفت گشت در باران * شد ستمكش روان بيوهزنان « 17 »
هامش
( 1 ) - چ : وانكه
( 2 ) - ب : دادت ، م : داد
( 3 ) - ر : چو سرمه كن در چشم ، ك : سرمه به چشم ، ت : سرمه ز چشم
( 4 ) - چ : به دو پيوند
( 5 ) - ل : تا بود
( 6 ) - ر : اخلاق - در نسخهء - ذ - بيت زير را در اينجا بىمناسبت اضافه داردپارگين را كه هست خرمارنگ * ظاهرش نرم و باطنش چو شرنگ( 7 ) - س : ظلم محال ، م : ظلم و محال
( 8 ) - ب : و با و و بال ، م : وباء و بال
( 9 ) - س : نقل شد
( 10 ) - چ : پى ديوار
( 11 ) - ل : خشك آر و ز ره مىنبرى ، م : خشكار و ز ره مىببرى ، ض : خشكار را ز من ببرى
( 12 ) - ل : ميده گردان تو تا كه
( 13 ) - م : از بساى فروج ، ض : از بهاء فروخ ، ب : از بهاء فروج
( 14 ) - ى : شادى تن ندارد ايج روان
( 15 ) - ب : بيخى ، م : بيخ
( 16 ) - م : دل نداد ، ب : تن نداد / ( در حاشيه نسخهء - ل - : نداد رنج )
( 17 ) - م : بيماران ، ب : بيوهزنان