شهر از اين ظلم و جور گشت خراب « 1 » * خلق از اين آفتاب شد سيماب
مردمان قفل و پرّه بنهادند * تا كليد جهان ترا دادند
روستا پر ز بىنوائى تست « 2 » * هركجا مسجدى گدائى تست « 3 »
نه همى تا ابد نخواهى زيست * پس بدين پنج روزه « 4 » ملك اين چيست
اى بباطل ز ديو برده سبق * سايهء باطلى نه سايهء حق
روز محشر بگو چه عذر آرى * زين تكبّر بخلق و جبّارى
با چنين جور در ولايت تو * مه تو و مه « 5 » سپاه و رايت تو
بر سرِ ما در اين سپنج سراى * كارساز و نگاهبان « 6 » خداى
گر توئى پس مكش « 7 » ز ما رگ و پى * ور خدائيست « 8 » شرم دار از وى
مر ترا بر جهان بدان « 9 » بگماشت * كه بدِ ظالمان ز ما برداشت
چون تو بر خلق جور و ظلم كنى * بيخ عدل از ميان ما بكنى
زاب چشم من گداى « 10 » بترس * ورنه از آتش « 11 » خداى بترس
دل درويش ناشكيبا شد * تا لباس تو خزّ و ديبا شد
در دل بيوه نالش كشكين « 12 » * تو پس پشت بالش « 13 » مشكين
خوان ما از تو شد سياه « 14 » چو شب * نان تو گر سپيد شد « 15 » چه عجب
اين چه مستيست از بخار دو دُرد « 16 » * كه نه چون ديگران نخواهى « 17 » مرد
چند خواهى به درد « 18 » ما را سوخت « 19 » * كه نه « 20 » ما را خداى بر تو « 21 » فروخت
هامش
( 1 ) - م : گفت خراب ؟
( 2 ) - س : نوائى تو
( 3 ) - س : گداىء تو ، م : گداى تست ، خ : گدائى تست
( 4 ) - م : پنج روز
( 5 ) - خ : نه تو و نه
( 6 ) - م ، س : نگاهبان ، ل : نگاهبانست
( 7 ) - ر : بكش
( 8 ) - م : خدايست
( 9 ) - ب : از آن
( 10 ) - ب : چو من گداى
( 11 ) - م : از آتش ، س : از پرسش
( 12 ) - ذ : نالهء تسكين
( 13 ) - ك : و پشت نالش ، ى : پشت مانش
( 14 ) - ب : نان ما شد ز تو ، ى : خون ما شد ز تو ، س : خوان ما شد ز تو ، ل : خانومان شد ز تو ، م : خان ما از تو شد
( 15 ) - ل : گر سفيد است نان تو ، ر : نان تو گر سياه شد
( 16 ) - خ : از بعار و ز درد
( 17 ) - ب : گر بدانى كه مىببايد مرد ، س : كى نه چون ديگران نخواهى ، م : بخواهى
( 18 ) - ل : ز درد
( 19 ) - ى : كشت
( 20 ) - ى : نه كه
( 21 ) - چ : زى تو