بندهزاده است و ظالمست بلى « 1 » * نيست با تو مرا بدين « 2 » جدلى
ليكن « 3 » اندر ممالك اين مرد * ظلم جز وى كسى نيارد كرد
كس ندارد بملك او زهره * كه فزونتر خورد وى از بهره « 4 »
جز ازو ظلم كائنا من كان « 5 » * نرود هيچ آشكار و نهان « 6 »
ز اتفاق اين سخن برفت « 7 » بروم * خواجه گفت اين سخن بود معلوم « 8 »
هم بر آنسان « 9 » جواب ايشان داد * صد در از رنج « 10 » بر ملك بگشاد
چون سخن جملگى مكرّر گشت « 11 » * روميان را بيان « 12 » مقرّر گشت « 7 »
چون شنيد اين سخن عظيم الروم * كرد دستور خويش را معلوم
كين سخن باز هم از آن نمطست « 13 » * نه چو ديگر سخن حديث بطست
شد خجل زان جواب « 14 » و گشت خموش * گشت در گوش او چو حلقهء گوش « 15 »
شاه بايد كه وقت خلوت و بار * در همه كارها بود بيدار
حكايت اندر حلم و سياست و تحمّل پادشاه از رعيت
گفت يك روز كوفيى بهشام * كاى ز ما همچو شير خونآشام
زنده باشيم جان ما تو خورى « 16 » * چون بميريم مال ما تو برى « 17 »
شد از اين دست جور سخت كمان * عالمى سستپاى و سرگردان « 18 »
تو در اين دور جور « 19 » سلطانى * كار بر وفق طبع « 20 » مىرانى
سيم درويش و بيوه آوردى * حلقهء فرج استران كردى
هامش
( 1 ) - ذ : ولى
( 2 ) - ل : در اين
( 3 ) - خ : ليك
( 4 ) - ل : زوى بهره ، ذ : زوى زهره
( 5 ) - م : ظلم آشكار و نهان
( 6 ) - م : نكند هيچ كائنا من كان ، ل : نرود هيج كائنا من كان
( 7 ) - ل : اتفاق اين وكيل رفت
( 8 ) - م : نبد معلوم
( 9 ) - خ : بدانسان
( 10 ) - ب : از رنج ، خ : در رنج
( 11 ) - ذ : شد
( 12 ) - ب : بيان ، م : سخن
( 13 ) - ب : بر آن نمط است ، خ : از آن سخط است
( 14 ) - ب : حديث
( 15 ) - ل : به گوش
( 16 ) - ب : خون ما تو خورى ، م : جان ما تو خورى ، چ : جان ما تو برى ، ى : و جان ما تو خورى
( 17 ) - چ : مال ما تو خورى
( 18 ) - چ : پاى سرگردان
( 19 ) - خ : در اين بار جور ، ى : در اين جور دور
( 20 ) - چ : طبع ، ى : خويش ، ك : شرع