گرت در ملك عادلى بودى * باد كاهى ز من نبربودى
آخر از حشر ياد بايد كرد * شاه را عدل و داد بايد كرد « 1 »
تخت سلطان « 2 » چه تو بسى ديدهست * داد و بيداد هركس اشنيدهست
بگذرد دور عمر « 3 » تو ناگاه * بر سر « 4 » ديگرى نهند كلاه
خورد او « 5 » مال و « 6 » تو حساب دهى * اندر آن روز چون جواب « 7 » دهى
اندر آن روز كى رسد فرياد * مر ترا هيچ بنده و آزاد
ماند محمود ز اولى « 8 » حيران * اندر آن گنده پير چيرهزبان « 9 »
زارزار از حديث او بگريست * گفت ما را چنين چه بايد « 10 » زيست
تا نيارد كه از رزى « 11 » انگور * سوى خانه برد زنى مزدور « 12 »
روز حشر آخر اين بپرسندم * بنگر از جهل من چه « 13 » خرسندم
ملك اگر هست يا نه اين « 14 » چه غمست * بر من اين غم ز نام « 15 » من ستمست
خصم من گر همين زن « 16 » پيرست * در قيامت مرا چه تدبيرست
زن نگردد اگر ز من « 17 » خشنود * در قيامت چه زار « 18 » خواهد بود
گفت آخر نگر كيند ايشان * كه نمايند رنج درويشان
زال را پيش خواند و گفت بگوى * آنچه بايد ترا مراد بجوى
زار بگريست زال و گفت اى شاه * گرچه دستم ز مال شد كوتاه
به خدا ار به من دهى « 19 » صد گنج * برنخيزد ز جان من اين رنج
هامش
( 1 ) - ذ : شاه را عدل و داد بايد كرد ، م ، س : تا ابد كى توان زدن اى مرد
( 2 ) - ذ : شاهان ، س : سلطان
( 3 ) - ب : زود و ملك ، ى : زود ملك
( 4 ) - ل : بر سرى
( 5 ) - ر : او خورد
( 6 ) - ى : او بذل و ، م : او مال
( 7 ) - س : آخر آن روز چه جواب
( 8 ) - ب : زابلى
( 9 ) - س : گندپير چيرهزفان
( 10 ) - س : چنين چبايد ، ت ، چنان نبايد
( 11 ) - ت : تا نتاند كه از رز ، چ : كه نيارد كه از رهى
( 12 ) - ى : زن رنجور ، م ، س : زنى رنجور ، ب : زنى مزدور
( 13 ) - ب : بنگر اين جهل تا چه
( 14 ) - ذ : ورنه اين
( 15 ) - ذ : از پس عمر
( 16 ) - س : همين زنى ، ل : چنين زن
( 17 ) - س : زن نگردد اگر ز من ، ب : خصم من گر نشد ز من
( 18 ) - ب : چه زاد
( 19 ) - م ، س : زال گفت ار دهى ، ل : گفت زال ار دهى ، ر : به خدا از به من دهى