گرچه يحيى نماند و يافت « 1 » گزند * من تراام بجاى او « 2 » فرزند
من بجاى ويم تو دل خوش دار * حقد و كين و دعاى بد بگذار
مادر پير داد كار بداد * در زمان پيش وى زبان بگشاد
گفت كاى مير باز ده خبرم « 3 » * من بشخصى چگونه غم نخورم
كه ورا چون توئى عوض باشد * راست چون جوهر و عرض باشد
با بزرگى كه آمدت حاصل * هم نباشى بجاى وى در دل
چون ويئى را به گور نتوان « 4 » كرد * كه بود « 5 » مادرش ز انده فرد
چون توئى با « 6 » هزار حشمت و جاه * نيست ما را بجاى آن دلخواه
اين چنين لفظ چون در شهوار * يادگار است زان زن بيدار
گشت از آن يك سخن خجل مأمون « 7 » * بعد از آن خود نريخت هرگز خون
التمثل فى عصمة قتل المظلوم
همچنين شاه « 8 » ماضى با جود * ناصر دين « 9 » سر كرم مسعود
گشت بر بو الحسين « 10 » ميمندى * متغير « 11 » ز چونى و چندى
رفع كردند مر ورا در كار * از شيانى « 12 » درم هزار هزار
عاقبت كشته شد به ناحق و جور * هيچ نابوده كار او را غور
مادرى پير داشت « 13 » بس عاجز * كه نبودى دعاش را حاجز
شاه را گفت مفسدى احوال * كه كند مرغوا بجان تو زال
دل اين زن بعذرها خوش كن * كينه را در دلت « 14 » ميفكن بن
شاه يك شب سحرگهى برخاست * بر زن رفت و عذر رفته « 15 » بخواست
هامش
( 1 ) - ى : نماند يافت
( 2 ) - ب : من تراام بجاى او ، چ : مر ترا زين سپس بوم ، ل : مر ترا من كنون بودم ، م : مر ترا من بوم كنون
( 3 ) - و : پسرم
( 4 ) - ب : بكوى بتوان ، پ : به گور بتوان ، خ : تو وى را بكوى بتوان
( 5 ) - ب : كى بود
( 6 ) - ذ : چون توئى را
( 7 ) - چ : هارون
( 8 ) - ل : مير ، ى : اينچنين مير
( 9 ) - ت : ناصر الدين
( 10 ) - م : بو الحسن ، ب : بو الحسين
( 11 ) - ى : بتغير
( 12 ) - ى : از شيان
( 13 ) - ب : داشت پير
( 14 ) - ب : در دلت ، م : دلش
( 15 ) - ب : عذر كرده